تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!
 

 روی من حساب نکنین !

 

چهار سال پیش , وقتی هنوز پرونده ام خالی بود از مهر ِ مشروطی ... هشت واحد

ناقابل رو در جا جلوی پاش قربونی کردم . ده واحد باقی مونده چندتاش عمومی

بودن و یه درس اختصاصی که خداییش من هشت گرفتم فقط نمیدونم چرا برام

ده رد کردن !!!

حالا که فکرش رو میکنم نه پشیمونم نه ناراحت . میدونم سخته واسه خیلی ها

این همه دیوونگی رو هضم کردن ... حالا میگم براتون :

سال هزارو نهصد و نود میلادی , لابی هتل تهران ِ مشهد . هر چی میکشم از اون

جاست . بیخود نمیگن دوستیای دوران کودکی بادوام ترین دوستیهان .

چه شبی بود شب ِ فینال ... قهرمانی ژرمنها , هنوز بالای سرم پوستر تیم اون سال

رو دارم . حالا شونزده سال از اون شب میگذره .

خیلی اتفاقا افتاد خیلی باختای تلخ , حذف شدنای زود هنگام ... فراز و فرودهایی که

واسه هر تیمی توی دوران بازیش پیش میاد , کُری خوندنهایی که گاهی هیچ جوابی

نداشتم براش و اونقدر عصبانی میشدم که انگار صدام رو میشنون میگفتم : نمیخواین

ببرین به من مربوط نیست فکر ِ آبروی من باشین .

عادت نشد برام

بیش از دلخوشی بود و هست

بیش از سرگرمی

هیچ وقت نذاشتم در حد ِ سوژه ای واسه وقت گذرونی تنزل کنه

خیلی از شبا از خوشحالی قهرمانی تا صبح خوابم نبرد

خیلی شبا به خاطر باختای سنگین گریه کردم

خیلی وقتا با رادیو رفتم سرکلاس , سر جلسه امتحان

خیلی چیزا شنیدم ولی فوتبال برام کم نشد

بچه تر که بودم میگفتن وقتی بزرگ شدی دغدغه درس و زندگی اونقدر محاصره ات

میکنه که اخبار باشگاه , مصدومیت بچه ها , امتیازهای جدول که هیچ حتی دیگه

فرصت نود دقیقه بازی رو نگاه کردن هم پیدا نمیکنی . هنوز که پیش بینیشون

درست از آب در نیومده .

درست گرما گرم ِ بازیا امتحانای پایان ترمم شروع میشه

همه میگن از همین حالا به استادات بگو : روی تو حساب نکنن

به هر تقدیر خدا به خیر کنند .

 

*

 

پ.ن:

شعار تیم ملی ایران در جام جهانی : ستارگان پارس

شعار تیم ملی آلمان در جان جهانی : ما فوتبال هستیم

 


 

حضرات اگه اهل کُری خوندن هستن بعد از این که تشریف آوردن , عنوان تیم محبوبشون رو که در کنف حمایتشون هست در طول بازیها اعلام کنن ... با احترام به

تیم ملی ایران و اینکه شکی نیست که همه طرفدارشیم اما ...

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:25 |
 سپاسگزارم

 

این کمترین کاریه که از دستم برمیاد برای قدردانی از جناب ِ راوی که میدونم

چقدر گرفتارند و با وجود همه اینها بازم برای این خونه و من وقت گذاشتن

و حاصلش این قالبیست که پیش ِ روی شماست .

 

دلم گرفته , هیچی سرجاش نیست . هم گروههایی که اصلا عین خیالشون

نیست چیزی به پایانِ ترم نمونده و باید پروژه ها رو تحویل بدیم , نمره های

میان ترمی که عوض دلگرمی شنیدن هر کدومشون تن آدم رو میلرزونه

انتظارایی که اطرافیانم ازم دارن و میدونم خیلی وقته فرصت برآورده

کردنشون رو نداشتم , شاید میخواستم اما دیگه توانش نیست ...

آدمهایی که خیلی جاشون خالیه و من هنوز یاد نگرفتم که به نبودنشون

عادت کنم و یاد هم نخواهم گرفت ... بهاری که نفهمیدم چطور دو ماه ازش

گذشت ... خاطره های تلخی که نبش قبر شدن درست وقتی جدا فراموش

کرده بودمشون ... وسر مشقی که روزی چند بار از روش میخونم تا آرام آرام

آب از سر ِ من هم بگذرد ... مثل معلمم .

 

 

 شام ِ تاریک ِ ما سحر ندارد

کسی از حال ِ ما خبر ندارد

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:26 |
 

 

به قولِ بارانم سلام و رحمه الله

 

 

بوی خاک باران خورده می دهد تمام زندگیم

خوب که نگاه میکنم

میبینم همه بود و نبودم شده است باران

از هر نامه و متنی که مدتهاست با ( به قول ِ بارانم سلام ورحمه الله ) شروع میکنم

گرفته تا همین که اگر کسی هم چیزی برایم میفرستد جدا از باران نیست .

چرا تا به حال مسکوت مانده اینجا , نمیدانم . اصلا بالفرض که من هم به روی خودم

نیاورم آخرش که چه , شما که غریبه نیستید

اسم ها

رسم ها

صداها

رنگها

قرارها

اخمها

اشکها

نفسها

تردیدها

بی مهری ها

نامردمی ها

...

می آیند و می روند اما

ماندنی برای من ( باران ) است .

خوب باشم یا ویران

غروب جمعه باشد یا سحر یکشنبه

مهر باشد یا فروردین

آخر ِ دنیا هم که باشد

من فقط باران میخواهم

بارانی که در انحصار هیچ فصلی نیست .

 

 

بــــــارانم ... ببار

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:33 |
 

 

 

بر سرش چتر گرفتم ... دیدم :

                                             او

                                                 خودش  باران  است !

 

( عمران صلاحی )

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:34 |
 

به دستهای کوچک بچه ها این روزها وقتی گرم ساختن آدم برفی یخ میکنند و حتی از زیر دستکشهای رنگی و بافتنی سرخ میشوند فکر میکنم

به دستهایی که میشود از فرط مهربانی بوسیدشان به دستهایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند

به دستهایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها یاد بگیرند جفا کنند

دستهایی که هنوز به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند

دستهایی که هنوز روی رخسار کسی به ضرب فرود نیامدند

دستهایی که هنوز به خون کسی آغشته نشدند

دستهایی که هنوز چشم کسی به آنها نیست برای خرجی دادن , که همین نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاری بزنند

دستهایی که نهایت کاری که کرده اند توی جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند

یا گیس بلند دختری که عروسکشان نمیدهد را کشیدند

دستهایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده

دستهایی که با همه ی کوچکی بزرگ اند و پر سخاوت

دستهایی که هنوز برای عقد پیمانهای دروغین برای اعلام همراهی که عمرش به کوتاهی یه پلک زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند

دستهایی که هنوز یاد نگرفته اند میشود به نشانه ی رد به سینه ی کسی کوبیده شوند

این دستها لیاقت دارند که به سر و سینه بیایند وقتی اسم حسین شنیده میشود

این دستها سزاوار زنجیر به دست گرفتنند

کاش اینقدر بچه ها برای بزرگ شدن

                                              برای این همه تغییر کردن

                                                                                برای یاد گرفتن همه ی این بدیها

                                                                                                                          شتاب نمیکردند

 

کاش اینقدر زود یادشان نمیرفت که یک روزی با این دستها  شادی می آفریدند

 

خدا گواه است رسم بزرگ شدن این نیست .

 

زمستان هشتاد و چهار .

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:39 |

 

آن وقتها که پاهایم به زمین نمیرسید یک جایی در ارتفاع صندلی توی هوا معلق بود , دلم میخواست بزرگ شوم

دستم را میگذاشتم کف دست ِ پدرم و وقتی می دیدم در قیاس با آن مساحت ِ محبت و امنیت چقدر کوچک است آرزو میکردم زودتر بزرگ شوم

همه چیز درست سیر طبیعی خودش را طی میکرد

خیال زندگی از بابت من سخت راحت بود

خواب هم نمیدید یک چنین روزهایی را ...

روزهایی که دیگر خبری از ظاهر کودکانه نیست

آنقدر قد کشیده ام که همه ی صندلیهای دنیا را شکست بدهم

روزهایی که

از زیر بار بزرگ شدن شانه خالی میکنم

سر هر حادثه و تصمیمی که سر و کله ء بزرگ شدن پیدا میشود من دست ِ خودم را میگیرم و میبرم به کودکی

هر بار پیشنهادی میدهد کودکی ام را میخواهد در ازای بزرگ شدن

دستش را پس می زنم

 

می دانم همین است که لج زندگی را درآورده

حوصله اش سر رفته از بس که من بزرگ نشدم

 

بزرگ شوم که چه بشود ؟

کسی هست واسطه ء من شود ... یک جوری سر زندگی را گرم کند

 

من بچه بمانم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:22 |

 

دارم نفس میکشم

 

 

از اینکه هنوز هم مجازم به استفاده از فعل  " دارم "

                                                                                       یعنی , هستم .

 

 

 

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ...

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:40 |

 

 

جز او به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم

موعود جمعه , جمعه ء موعود میرسد

 

 

غروب که ميشود ديگر هيچ جا جايم نيست ميشوم مستاجر بي خانه اي که انگار ماه هاست

کرايه اش عقب افتاده , عذرش را خواسته اند ... حتی حکم تخلیه برایش صادر کرده اند و هر

آنچه از خرت و پرت که فکرش را بکنید ریخته اند توی کوچه

 

غروبهايي که باد ميپيچد توي عقاقيا مصيبت دو چندان ميشود

دلم بد جور هواي نوک درخت را ميکند

آنجا که بي واسطه باد ميخورد به مغزم

 

رهايش کني غوغا ميکند

باد را ميگويم

آنقدر آن بالا تنهايي کشيده که وقتي مي آيد پايين ميخواهد ببرد هر آنچه روي زمين هست تا

پر کند کنج خلوتش را .

باد هم مثل ِ ... تنهاست

 

 

امروز هم باد مهمان عقاقیاست ... غروبها به خودی خود معضلات غیرقابل حلی هستند ,

موضوع وقتی برای من بغرنج میشود که میرسیم به پنجشنبه ها , به وعده ء دیدار ِ آنهایی که

عجیب رفاقت نیمه راهشان کار دست من داد .

 

چند پاره شوم برای دیدارتان ؟؟؟

چند  شیشه گلاب

چند شاخه گل

چقدر حمد و سوره بخوانم

کدام اینها میشود یکبار دیگر دیدنتان

کدامشان ؟؟؟؟

 

جواب دلم را که یکجا هوای همه ء شما را میکند ... چه بدهم

خوب کاری نکردید , لااقل حالا جبران کنید , واسطه ام شوید ... به خدا دلـــــــــم برایتان تنگ شده

 

 

یا صاحب ِ صبر ... !

یا صاحب ِ اردی بهشت ... !

یا محبوب ِ من احب ... !

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:30 |

 

 

اینجا آنقدر تابستان برای آمدن دستپاچه هست که طفلکی بهار همیشه

نصفه و نیمه به نفع گرما کنار می کشد .

 

آهای جناب زندگی

دارم توجیه میشوم ... امان لطفا ... نفسی تازه کنم

همینقدر که دستم ... نه .... نه روی هیچ شانه ای  ...  زانویی و یا حتی کنارهء دیواری ... همینقدر که دستم را ...

راستی اصلا حائلی هست توی مجموعه نامتناهی مخلوقات که در حین تکیه گاه بودنش نه ماهه

فروریختن را آبستن نباشد ؟

 

از من که گذشت

ولی اگر سراغ دارید ...

 

 

***

 

 

به احترام تمام معلم های زندگیم

                                                

                                               بــــرپـــــــــــــــــا

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:20 |

 

هر دمی چون نی از دل ِ نالان شکوه ها دارم

روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم

 

هر نفس آهی ست کز دل خونیست

 

لحظه های عمر ِ بی سامان می رود سنگین

اشک خون الوده ام دامان میکند رنگین

 

به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان

 

بهار مردمی ها دی شد

زمان مهربانی طی شد

 

آه از این دم سردیها خدایا

 

نه امیدی در دل من

که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مه ای که فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهی

که ناله ای خرد با آهی

 

داد از این بی دردی ها

نه صفایی ز دم سازی به جام می

که گرد غم ز دل شوید

که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان

 

وای از این بی همرازی خدایا

 

وه که به حسرت عمر گرامی صرف شد

همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد

یک نفس زد و هدر شد

روزگار من به سر شد

 

چنگی عشقم راه جنون زد

مردم چشمم جامه به خون زد

دل نهم ز بی شکیبی

با فسون خود فریبی

چه فسون نافرجامی

به امید بی انجامی

 

وای از این افسون سازی خدایا

 

 

***

 

 

نمیدانم چطور شد کار به اینجا کشید ... خیلی وقت بود نبش قبر نکرده بودم گذشته را

چهارده , پانزده سال پیش ... خیلی زود بود برای اینکه تصنیفی این چنینی بشود زمزمهء عروسک بازیهای کسی

وقتی هنوز معنای خیلی از واژه هایش را نمیدانست

و آنجاها که سخت میشد را وقت از حفظ خواندن از خودش در می آورد

نشانی که میخواست بدهد

میگفت : بابا همون که بعدش مرغ سحر ... همون رو برام بذارین

 

 

و حالا بعد از این همه سال .... دارم تصنیف محبوب کودکیم را زندگی میکنم

از روی لبهایم آمده نشسته لای لای زندگیم

دیگر از حزن صدای استاد حیران نمیشوم

 

دلم برای کودکیم تنگ شده

برای وقتی که " بی همزبان " تنها یک تصنیفِ ساده بود .

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:19 |

 

زیارت ِتو پایان همه گرفتاریهاست

 

ای ترنم جاری بر زبانها در جانها و ضمیرهای دلداده و شیفته

ای که نسیم تو بر وجود ما می وزد و ما را بارور و شکوفا میکند

ما به یاد تو هستیم

آیا تو به یادِ ما هستی ؟ ... تردیدمان نیست .

به یادِ عصر سیاه ِ ما

ردِ پای تو در همه چیز یافتنی ست

هروقت بیدادی می بینیم ... هر جا هم دادی می بینیم ... هدایتی , خوبی , زیبایی ... یاد تو میکنیم

چون می دانیم حضور تو بشارت همهء خوبیهاست

                                       دست تو دست ِ بارآور  عدالت است

                                                                            در قدمهای تو گل ِ عدالت می شکفد

                                                                                                                   در حضور تو بیداد پایان می گیرد

ما وقتی دل ِ شکسته ای می بینیم تو را یاد میکنیم

چون تو انیس و مونس و دوستدار دلشکستگانی

مگر میشود خدا در دلهای شکسته باشد

و تو به دلی که خدا در آن است نظر نداشته باشی

 

یقین داریم وقتی اشکها بر گونه های ما پرپر میشوند .... تو می آیــــــــــــی

 

ما هر وقت گرفتاری می بینیم تو را یاد می کنیم

عصر  ما عصر پر رونق گرفتاریست

انسانها در خویش دفن اند

ما گرفتار خودمان هستیم

ما گرفتار فتنه ها هستیم

 

ما جز تو چه کسی را داریم که ما را به ساحل امن برساند ؟

با ما بگو تو کدام روز می آیی تا پایان گرفتاری باشی؟

 

ما نیز هر وقت گرفتاری میبینیم ... هر وقت خودمان را میبینیم

 

تو را فریاد می زنیم

و

می گوییم :

                  عجل

                       عجل

                            عجل

 

تو نیز عجله کن

خدایا وجود آن عزیز را که بهار ِ پس از همه ء خزانهاست

                                                                                 بـرســـــــــان

              

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:31 |

 

 

 

اول بار زیر سرم شنیدم ... وقت نشده  که اجازه بگیرم برای زدن این تیتر ... آخر مال ِ من نیست مثل خیلی چیزهای دیگر

که آدم از خدا می خواهدشان برای خودش (لطفا منبر تشریف نبرید که این خصیصه تعریفی جز خودخواهی ندارد ... و غیره )

آدمها , حسها, حضورها, صداها , رنگها و حتی جمله هایی هست توی تمام زندگی که بارها دست به دامن خدا میشویم و از آن

مالک ِ ازلی و ابدی تقاضایشان میکنیم .

 

هر چند که همیشه توی مسیر این جور رسیدن ها ... هستند عطشهایی که مغلوب ِ دستهایی سرد و ضعیف میشوند .

گاهی هم این ( رنگ و رنج و زندگی )ست که کم می آورد مقابل سپاه ِ طلب .

 

 

این بار هم باد مرا جا گذاشت ...

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:38 |

 

 

نمازخانه ... دو ساعت مانده به غروب

 

چند نفر خوابیده اند با بالشی از کیف و کتاب ... چند نفری درس می خوانند , یک عده حرف می زنند و یکی دو نفر ایستاده اند به نماز.

پرده را کنار زد

آنقدر برای در آوردن کفشهایش مکث کرد که گفتم لابد خیال دارد با کفش ...

آرام

انگار جان می کند تا قدم از قدم بردارد .

رفت سمت قفسه کتابها ... کتابی کوچک و قطور برداشت که حکما یا قرآن بود یا مفاتیح .

 

پشت اش را داد به ستون و کتاب را باز کرد , لبهایش تکان میخورد .

آسمان ابری بود ... بارانش روی صورت این دختر می بارید .

از خودم پرسیدم یعنی کسی هست که دیدن اشکهای این دختر را تاب نیاورد ؟

اگر هست , حالا کجاست ؟

شاید مثلا جلسه ای ... یا ...

 

***

 

 

(...): هیچی نگو فقط گوش کن ! الان بچه های دفتر ِ ( ... ) زنگ زدن گفتن اسمم رو نوشتن آخر این ماه برم مشهد .

مجال نداد بگویم چقدر خوب که اینبار هم کسی نیست که نبودنش سفر را زهرمارت کند .

 

 

السلام علیک یا ضامن آهو

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:48 |
 

به قول بارانم سلام و رحمه الله

 

همه چیز زیر سر کبوترهاست ... همان ها که هر وقت گره ای می افتد گندم نذرشان میکنم

 

خیلی وقت بود

بهانه میخواستم برای اینجایی شدن ...

 

دستم داد

 

حالا هنوز قبض گندم ها دست اوست

                                                       و

                                                          معماری این خانه کار ِ او

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:43 |