کفش های لنگه به لنگه , درگاه اتاق
کاسه شکست !
یعنی بهار بر میگردد ؟؟؟
کفش های لنگه به لنگه , درگاه اتاق
کاسه شکست !
یعنی بهار بر میگردد ؟؟؟
مادر , مادر است
حتی اگر توی تمام پرونده های ثبت احوال ردی از بچه هایش نباشد .
فاطمیه , اوج ِ بی قراری ست برای رفتن ... تا کی امضا کنند ؟؟
فاطمه ( من ) : متری چند ؟
>> : متري نيست بابا , وجبيه .... وجبي يه پاره دل
گُر گرفتم
کی بود می گفت :
(روزي دل خسته لازمت خواهد شد
در خون که نشسته لازمت خواهد شد
يک روز خدا سراغ تو مي آيد
اين قلب شکسته لازمت خواهد شد )*
جاي تابلو (جنس داده شده پس گرفته نميشودِ ) مرسومِ مغازه ها اينو قاب گرفته بودن (*)
فاطمه : تفاوت هم میکنه این قواره و اون قواره
>> : بستگی داره , پاره ( پاره دل ) غرق ِ به خون باشه , لب پر بشه , هزار ترک باشه ...
فک کنم هنوز داشت که بگه ... نذاشتم
فاطمه : هر سه باهم
خنديد ..... دستش رو برد زير پيشخون يه طاق در آورد داشت تاب ميداد
فاطمه : از هموناست که گفتم
خنديد
اينبار خنده شو تاب نيوردم
اخم کردم بلند گفتم :
باورتون نشد ..... هر سه تاشو با هم دارم .... خيلي جوونم . سنم قد اين حرفا رو نميده
خندي
نه اخم کردم نه داد زدم
بغض کردم
>> : چند وجب بابا ؟
چونه ام ميلرزيد . جواب ندادم
>> : خيال نميکردم دعوتياي آقا اينقدر زود رنج باشن
گفت : بسم الله و بريد
همچي نفسي بياد و بره تا کرد و بسته
گذاشت رو پيشخون
فاطمه : من که نگفتم چه قدر ...... حالا بفرماييد چند ؟
>> : به سلامت بابا
جدي نگرفتم
اين دسمال لعنتي هم که هر وقت لازمش داشتم نبود
شصت و سبابه رو گذاشتم رو چشمام و ..... جاريه پشت اين مژه ها ريخت و جلو ديدم و باز کرد
فاطمه : من منتظرم
نگاش کردم رو زمين بود مثه هميشه جلو پام
>> : برو جانم حساب کردن
فاطمه : کی ؟
>> : يه آقاي آشنا
فاطمه : آشنايي نمونده که آقا باشه يا خانوم
ديگه نموند رفت ته حجره
کم آوردم گفتم مجال موندن ندارم معطلم نکنين
برگشت , اخم کرده بود ....... ترسيدم ....
مثه هميشه رو زمين بود
شونه که ندارم تحمل وزن کيف داشته باشه
از جلو پام برش داشتم بي بسته رفتم سمت در
مرز چارچوب
صداش بلند شد
>> : دو متر قميس اين حرفا رو نداره
سنت نشکن بابا , عمريه حساب کتاب ِ کفن و دفنِ
کنيزاي خاتونش اين بيست روز
...
رخ به رخ
>> : ببر
سعادتيه هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
پوشيدن داره کفني که حسابش با مولاست
از ازل ایل و تبارش همه عاشق بودند ...
شبانه های رادیو پیام , دوشنبه ها برنامه ایست با اجرای " ساعد باقری "
دیشب به طور ویژه در خصوص اثر جدیدا منتشر شده روانشاد دکتر سید حسن حسینی
صحبت کرد , ( در ملکوت سکوت ) . همراه با قرائت چند سروده از این کتاب .
ماجرای این روزهای من است
و
شاید خیلی از ما
...
به نام ِ خدا , خسته ام دوستان
به جان ِ شما خسته ام دوستان
زپا تا به سر یا به شکل ِ دگر
به دیگر بیان خسته ام دوستان
هیاهو هیاهو هیاهو , سکوت
صدا بی صدا , خسته ام دوستان
زیادی زمین خورده و خاکی ام
کمی بی هوا , خسته ام دوستان
ببخشید معذورم از شرح و بسط
که اصلا چرا خسته ام دوستان
مپرسید از ماجراهای من
من از ماجرا خسته ام دوستان
هم از جانورهای آدم بزرگ
هم از بچه ها , خسته ام دوستان
از این خورده لبخند های مسی
و بعضا طلا , خسته ام دوستان
ز کوچکترین صیغه ء فعلِ امر
برو یا بیا , خسته ام دوستان
جدا از خدا شاکی ام از همه
که از ما سوی , خسته ام دوستان
من از نام ِ تاریخی آزمون
چه بود ؟ ابتلا , خسته ام دوستان
ز دنیای خالی ز شادی و شور
ز ماتم سرا , خسته ام دوستان
از اکسیر و از توبه و زر شدن
و از کیمیا , خسته ام دوستان
در آخر پیامی که لو رفته است
من از ابتدا ,خسته ام دوستان
بسم الله الرحمن الرحیم
یا من یمسک السموات و الارض ان تزولا و لئن زالتا ان امسکهما من احد
من بعده انه کان حلیما غفورا صل علی محمد و ال محمد
و امسک عنا السوء
انک علی کل شی قدیر
نماز آیات برای همشهریهای من واجب است امشب
بار دیگر زلزله
هنوز ریشترش را نمیدانم
خدا به خیر بگذرانند .
به قولِ بارانم سلام و رحمه الله
سَردر , دست ِ چپ پُست خانه است توی دانشگاه ِ ما ... صبح اول وقت رفتم ... هنوز
مسوولش داشت نان و پنیر میخورد , سلام کردم .
جواب نداد گفت : عجب.. فکر کردم فارغ التحصیل شدین ... قید جواب سلام را زدم ...
آرام گفتم نزدیک است
نمیدانستم غیبت چند ماهه من ... دخترکی که با وسواس تمام هفته ای یکی دو بار ...
دخترکی که پاکت را که توی دست میگرفت بی آنکه روی ترازو وزن شود و قیمت دقیق
بخورد , هزینه را حدس میزد و میگذاشت روی میز و همیشه هم کافی , غیبت این دخترک
به چشم مسوول پست هم آمده بود ...
راستی چرا این همه ماه من یک نامه هم برای پست کردن نداشتم ؟
جام جهانی .... جدول را امروز تمام کردم , دوستانی که چهار سال یکبار از تمام ایران دور
هم جمع میشویم برای پیش بینی مسابقات و این یعنی استرس مضاعف , این یعنی حتی
بازی توگو هم مهم است ... این یعنی حالمان خوب است ( شما باور نکنید )
امسال هم باز من از همه کوچکترم ...
به احترام ِ معلمی که نمیخواهد معلم باشد لااقل معلم ِ من , نق نمیزنم ... هر چند که جان
میدهم این روزها برای این فعل و متعلقاتش اما ... نفله میکنند گاهی اتفاقات آدم را و من چند
روز است که نفله شدن خودم را میبینم ... همان که یادم نمی آید روزی را گذرانده باشم
بدون ترس ِ آن ... شُد . همه حرفهای قشنگی که توی چنین لحظاتی دوستان برای دلگرمی آن
که دارد میبازد میگویند , توی این چند روز شنیده ام ... همه ی حرفهایی که عجیب خودم هم
بارها به دیگران زده ام و حالا خوب میفههم توی آن چشمها که زل میزدند به من چه می گذشت .
زنده گی وقتی میخواهد جایت را تغییر دهد , اجازه نمی پرسد . تا آتش نگیری نمی فهمی آن که
میسوزد چه حالی دارد . همه راضیند به اینکه زنده ام , راه می روم , حرف میزنم ] به استقبال
جام می روم و هنوز همانی هستم که آنها میخواهند . این ( غمِ پنهونیِ من ) برای خودم ...
چیزی نمیخواهم این شاید اولین یا آخرین دستوریست که صادر میکنم برای خودم و هیچ گونه
کوتاهی را نمی پذیرم
قشنگ بمیر! نیمه کاره خوب نیست .
جمعه روز ِ ... قراری داشتیم من و خدا , دادن دخترش با او و زینب صدا کردنش با من !
انتخاب واحد مقدماتی این ترم دانشگاه ما " اینترنتی " بود (هر چند دیگه شامل حال من
نمیشد) . دیگه توی راه رو ها کسی در به در یه مداد پاک کن یا لاک نبود. کسی دنبال ِ یه
جای صاف واسه پُر کردن فرمش نمی گشت . دیگه اتاقهای استاد مشاورا غلغه نبود ,
منشی بخشها با خیال راحت به همکاراشون سر میزدن و از اینکه فشار و استرس هر
سال رو امسال تجربه نمیکنن راضی به نظر میرسیدن .
فقط چند تا سایتی که برای اینکار در نظر گرفته بودن از چند قدمی درشون مملو از
دانشجو بود ...
اینکه مانیتور ها جانشین کاغذ شدن و دکمه های کیبورد پا جای پای قلم گذاشتن دلایل
قانع کننده ای برای پیشرفت نیست .
گرم شده ... دیروز برای دوستی نوشتم ما اینجا سه ماه تمام بهار نداریم . پرسید یعنی
چی ؟ گفتم یعنی از خرداد عملا تابستان شروع میشه امسال که اردی بهشتش هم
طعنه به تیر میزد . میخک صورتی خریده ام , لای روزنامه پیچیده ام روزنامه ی نم ... تا
آنجا توی این جاده هلاک میشوند طفلکی ها ...
هیچ وقت گلایل سفید براشون نبردم ,( این تنها گلی که دوسش ندارم ).
ماییم و همین قرارهای شبِ جمعه ای ...
مهمان داشتیم , من و شهرم ... برای سی ساعت
= : ستاره های شهرتون رو دزدیدن ؟
من : نه , شاید غریبی میکنن
= : با کی ؟
من : شاید از همکاراتون
= : همکارام که خوابن . من هم که خودم اینجا غریبم اما خیلی غریبه نیستم . انصاف
نیست غریبه گی با غریبه ها ...
من : انصاف نیست هوایی کردن ... دارن فکر عاقبتش رو میکنن که خودشون رو نشون
نمیدن ... ممکنه ناز میکنن یا خجالت ...
= : ستاره های خجالتی , ستاره های سر به زیر , ستاره هایی که آسمونشون رو ول
کردن و اومدن زمین ... ستاره های بی تجربه همیشه توی آب می افتند !
در این جهان ِ بیکران آنچه از آن ِ من است
پیش ِ رویم
قرار خواهد گرفت
و
آنچه از آن ِ من نیست
هرگز
با من نخواهد ماند
*
پ.ن:خاصیت خرداد : از همون اولش تو سراشیبیه ...