تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!
 

به نام عالِم بر اسرار دل ِ من ؛ شما و ...

 

به قولِ بارانم سلام و رحمه الله

 

شب ِ جمعه اینجا توی خانه ء من یک جشن ِ ساده برگزار شد .

جشنی که ابتدا تا انتهایش خلاصه میشد به یک تصویر و نهایتا سی کلمه

مناسبت هم روز ِ تولد یکی از همسایه های این دنیای مجازی , اما مسئله

به اینجا ختم نمیشود . هر چه میگذرد بیشتر بی علاقه میشوم به وارد شدن

به دنیای آدم بزرگها دنیایی که حتی به اندازه ی همین جشن ِ ساده هم

جا ندارد . دنیایی که از بس همه ء حرفها و نگاه ها و رفتارهاش پشت نقابهای

رنگارنگ غرض و ریا و .... پنهان شده اند . همه در هر منزلت و شرایط انسانی

و اجتماعی که هستند به خودشان اجازه میدهند بلافاصله تحلیل کنند و طبق

برداشت شخصی خود به طرفه العینی حکم صادر کنند و صد البته اجرا .

خیلی سختش نمیکنم , چون اصلا سخت نیست

قاعده های بی رحمی دارند آدم بزرگها , بی رحم و ناامید کننده

برادری از من خواستند ... اینکه مینویسم برادر به این خاطر است که این هم

جزء همان آداب و رسوم بزرگترهاست ...

از من منظورم را خواستند برای ترکیب ِ ( به پاسِ بزرگواری ... )

شما که غریبه نیستید , اوقاتشان تلخ بود از دست بنده و فرموده بودند که چرا

برای خلایق گرفتاری درست میکنم و نصیحتم کردند که به عواقب رفتارهای

کودکانه ام فکر کنم .... انشاءالله فرصت کنند که پاسخ مرا بخوانند .

هر چند حالا گمان میکنم بیشتر دارم برای خودِ ایشان توضیح میدهم تا شما

هر چند که اینقدر هم قابل ندانستند که برای اینکه شخصا نظرشان را بفرمایند

....

اینجا این صفحه های الکترونیکی , شباهت غریبی به ستونهای روزنامه دارند

با این تفاوت که یک شخص مسئولیت همه چیز را به عهده دارد .

روزنامه را دوست دارم به این خاطر که علی رغم اینکه آدم بزرگها چاپش میکنند

یک مهربانی کودکانه ای هم دارد .

یک روز میشود لای تمام صفحه هایش همه چیز خواند , آگهی ترحیم , تبریک

انتخاب , تبلیغ کنسرت , لایه های زیرین زندگی یک ورزشکار , هنرمند و هر کس

دیگری ... مخالفت , موافقت ... همه جور رای و نظری

نویسنده ها آنجا فارغ از زن یا مرد بودنشان , یک اتفاق مورد توجه شان را انتخاب

کرده و سُراغ ِ پرداختن به آن میروند . باز هم بدون اینکه جنسیت آن اتفاق ساز

مشکل ساز باشد .

بارها شده که یک نویسنده ء زن به بهانه ء سالروز میلاد یا ... یک شخصیتی

متنی ترتیب داده و با اینطور یادآوری دینی رو ادا کرده از نظر خودش و البته باز

هم به سبک عرف . حتی اگر این دین در حد ِ تاثیر یک جمله باشد .

حالا خیلی بی رحمی ست که مثلا سردبیر به مواخذه ی این نویسنده بپردازد

که آقا یا خانوم مثلا بین شما چه ارتباطی وجود دارد که تولد فلانی را تبریک

گفته و از محاسن یا خدماتی که کرده سپاسگزاری کردید .

خیلی بی رحمی ست ولی اگر جزء لاینفک بزرگ شدن است واویلا دارد .

من روز ِ میلاد ِ یک نویسنده , شاعر , روزنامه نگار , همشهری و یک همسایه

رو تبریک گفتم

که حتی تا به حال دیداری یا گفتگویی هم با ایشون نداشتم

اما غریبه هم نبودم ... و این به معنای داشتن نسبت نیست . یعنی واقعا نمیشود

توی دنیای شما بدون نسبت و صرفا با پتانسیل احترام حرفی زد ؟

حتما منتظرید که وصله ای به آدم بچسبانید .

فرسوده کننده است آنقدر که آدم به صرافت ِ لال شدن می افتد .

بزرگواری و حوصله ایشان یک جایی یک برهه ای نصیب ِ من شد ولو در حد یک

درس ِ ساده شاید حتی یک جمله . همین .

من اینجا بنا دارم بر خلاف حضراتی که خودشان را هزار لایه پنهان میکنند خودم

باشم بی تعارف اگر سختتان می آید , کوچکترین اصراری برای قدم رنجه تان نیست

امیدوارم گرفتاری که بابت ِ تبریک گفتن من برای ایشان پیش آمده برطرف شده

باشد و ذهن ِ ناآرام و ... ِ حضرات روشن شده باشد .

 

                                  

          «  باید به خدا سپرد که جدا کاری از دست بنده ها ساخته نیست »

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 13:28 |
بسم الله 

این کتیبه , برای عرض تبریک ِ روز میلاد ِ نویسنده  کتیبه زخم

 

به پاس بزرگواری و تمام صبر و حوصله ای که در برابر ِ کودکانگی من ....

                                                                                 

                                                                    نور باشد و برکت و سلامتی

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 22:38 |
 

برای اطلسی های دور میدان

برای مُدارایی که  در تمام طول ِ روز در برابر سلطنت گاه بی رحمانه ء آفتاب 

می کنند .

 

 

آدمها مهم اند ، هر کدامشان به نحوی به اندازه ای توی زندگی آدم جا دارند .

یکی سیب ِ گلاب است

یکی مُربای بهار نارنج

یکی آب

یکی باران

یکی سایه ء بید

یکی ساقه ء نیلوفر

یکی سمبُلِ معرفت آن یکی علمدار ِ طراوات

یکی دلت را گرم میکند به زندگی

یکی دلت را ازهر چه زندگی ست می زند

بزرگتر , کوچکتر ... عالم تر عاشق تر ... خودخواه , مغرور , ساده , سربه زیر 

یکی میشود همه ء بود و نبودت

یکی توفیری بین بود و نبودش نیست

یکی شتاب دارد برود

یکی تمنا دارد بماند

یکی دست پُر

یکی دست خالی ست آمده ببرد

یکی دلش , چشمش , ادبیاتش پاک است

یکی ....

یکی چشمش را روی کودکی روی تنهایی روی خستگی روی دیوانگی تو میبندد

یکی حتی از ساده ترین اشتباه تو نمیگذرد

یکی سنگ ِ صبور است

یکی سنگ صبور میخواهد

یکی آبی ست

یک صورتی

یکی از بس که میزند نیلی

یکی را می آوری

یکی را می آورند

یکی هم هست زمین را به آسمان برسانی نه می آید نه می آورندش

 

...

 

غصه هاشان , خاطرهاشان , اشک و لبخند و دل واپسی هاشان برای آدم میماند

همه قرار نیست دل ببرند

ولی بالاخره سوغاتی میبرند , برهوت که نیستیم .

 

 

با این همه تمامشان رفتنیند

خیلی دور , خیلی نزدیک

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 19:52 |
 

برای مادرم و بانویی که یک چشم بر هم گذاشتن مانده تا مادر شدنشان

 

بیدار که شدم وحشت انجام کارهایی که مدتها بود امروز و فردایشان کرده بودم و حالا مجال

آخر بود , وادارم میکرد دو دستی تخت را بچسبم .

طبق معمول رفتم ببینم ملافه کدامشان روی زمین افتاده , دست ِ کی زیر پهلویش مانده و

کی عن قریب است از تخت سقوط آزاد بفرماید .

آن چنان خواب بودند که آدم خواب هم نمیدید یک چنین به قولِ امروزی ها سورپرایزی برایم

تدارک دیده باشند .

حدودی رسید که عرف هم بیدار باش میدهد بین همه قشری اعم از سحرخیز و غیر ......

طبق عهدی که هر ساله تحت هر شرایطی به آن وفا میکنم , تلفن را برداشتم اول از همه

به (مادرم بعد مادرهای دوستانم ، مادرانی که می شناسم و دوستشان دارم ، مادرانی که

حقی بر گردنم دارند ... بعد بانوهایی که عزیزند برایم به طور خاص آنهایی که «فاطمه» بودند

توی بستگان و دوستان و ...)  زنگ زدن و هر چند کوتاه, تبریک گفتن .

گمانم به اواسط لیست رسیده بودم که اول زینب بیدار شد و طبق معمول با موهایی از جنگِ

بالش برگشته ، یک بوس نشُسته به صورتم زد و رفت که به قول ِ باران :دل ِ آب و آینه را هم

ببرد .

حرفم که تمام شد شماره جدیدی نگرفتم آخر برنامه داریم بعد از دست و صورت شستن من

اگر آب دستم هست باید بگذارم کنار و بنشینم با حوصله تمام ، موهای زینب را طوری سر و

سامان دهم که نه شبیه دیروز باشد نه خیلی زمان ببرد که خانوم حوصله ندارند و نه خیلی

محکم بکشم که مبادا دردشان بیاید ... همیشه اینجور وقتهاست که میگم

فاطمه : دلم میسوزه براش

زینب : برا کی ؟

فاطمه : برای آن مجنون بخت برگشته ای که لیلایش دختر من است .

 

و حسین هم که به قولِ بابا کُلا کُپی من است توی لجبازی ، شیطنت ، زود رنج بودن ، عشق

به فوتبال .... و البته علاقهء بیش از اندازه به خوابِ صبح

در برابر حیرت ِ تمام بنده و عقربه های ساعت , بیدار شده و به هر زحمتی که بود بی سلام

و بوس و حتی مسخره کردن ظاهر ِ آشفته و تا حدی خنده دار ِ زینب که از نانِ شب هم برایش

واجبتر است خودش را به دستشویی می رساند و من با هر سرعتی که هست زمینه جنجال

را رفع و رجو میکنم . چون امروز انقدر کار هست که وقتی برای آشتی دادن برایم نمی ماند .

همچنان در صلح به سر میبریم

حتی سر میز صبحانه از نق و نوقِ ( شیر من سرد است و مربای «آلبالو» من دونه کم دارد و

بهانه های از کجا بفهمیم این شیرِ گاو ِ یا گوسفند و ... که هر روز صبح باید بازنگری شوند که

اگر ورژنشان تغییر نکند روز ما به شب که هیچ به سرِ شب هم نخواهد رسید ) خبری نبود .

با شتاب سر و ته این وعده هم می آید و فی الفور میروند اتاقشان . حتی وقت ندارم کمی

به این اوضاع عجیب شک کنم .

یکی دو تا تلفن مانده که مشغول بوده اند ، اول پرونده تبریک را ببندم و با خیال راحت بروم

سراغِ ...

عمه ام میپرسند بچه هات چطورن عمه ؟

و نمیدانم چرا یکهو ترس برم میدارد که نکند این آرامش پیش از طوفان باشد که صدایم آرام

میشود و به قولِ باران انگار دوباره داشتم برای مورچه ها حرف میزدم که با الو الوی عمه به

خودم می آیم و .... خوبن عمه ، فکر کنم خوبن .

 

فاطمه : حسین ِ فاطمه لباس بپوش آقا باید بریم بیرون ... زینبم که خیلی وقتِ حاضره ...

میخواهم بذارمشون توی رودروایسی تا معطلم نکنن ، گوشِ شیطون کر تا به حال که این

استراتژی جواب داده .

زینب : مامان فاطمه یه کوچولو میشه جایی نرین

فاطمه : نه / بریم تو راه برام تعریف کنین

حسین : نه مامان یه ذره میشه فقط ، قول میدیم

 

دلم نیومد ناز کنم ... نشستم

دوتایی اومدن جلوم ایستادن ، دستاشون پیدا نبود . ته دلم خالی شد . آخه همیشه

نشونه این بود که یا یه چیزی شکستن یا خراب کردن که قربونشون برم نمی خوان شوکه

بشم اینه که دستاشون رو قایم میکنن

فاطمه : بسم الله الرحمن الرحیم ... خدایا خودمو به تو سپردم .... بفرمایید

 

حسین ، زینب : مامان فاطمه ، روز مادر مبارک .

 

فرصتم ندادند ببارم

یه ماشین کنترلی ، یه عروسک .... و چشمایی که بهم میگفتن :

              

                          « مادر ، شاه مقصود زن بودن است »

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:41 |
 

ای خدای رحیم ...

 

وقتی اینطوری میگویند دلم میخواهد زمین دهن ... نه , چرا زمین

وقتی خیلی وقت است قطع امید شده از این خاک و متعلقاتــش

دلم میخواهد آسمان دست دراز ... نه

چرا هر چه میشود ما فوری پای زمین و آسمان را وسط میکشیم

این منصب خلیفه اللهی نمیدانم تا کی باید از دست برخورد عاجزانه

ما در تقابل با اتفاقات , پیش خدا خجالت بکشد

 

 

زنگ میزنند : ماه رو دیدی ؟

و

نمیدانند بی رویت قرص تمام هم کارمان ساخته است .

بیچاره ما که به ماهِ تمام نرسیده , تمام کــــــــــــردیم

 

 

آی اتفاق , نیفتادنت کمر بودنم را رگ به رگ کرده وای به روز افتادنت

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 17:11 |
 

فرموده اند : غم نصف پیری ست

به زندگی بگویید : برای زحمتی که از دوشش بر میدارم  از او انتظاری ندارم .

 

اینجا که هستم از هر طرفی که نگاه کنید ( کادر افقی , عمودی , بسته یا باز ... )

                                                                                                                 بارانی ست .

اینطور وقتها سقف هم جواب نمیدهد چه رسد به چتر

با این وجود شما بارانیتان تنتان باشد .

 

 

آدم که از تشییع برمیگردد گاهی آنقدر تنش داغ هست که توی توهم ماقبل تدفین

با امید واهی دروغ بودن مرگ تا مدتها دست و پا بزند .

آدم تا خودش آرزویش را کفن نکند , توی قبر نگذارد , خاک نریزد ....... فاتحه نخواند

میشود همین که فاطمه شد .

 

 

آرزو را فاطمه کرد خاک کردنش را دیگران

معلوم است که باور نمیکند

آدم تا خودش سیگنالهای صاف شده روی مانیتور ِ کنار تخت را نبیند , میلِ باور کردن

                                                                                                             مرگ را هم ندارد .

 

آدم باید " هوالباقی " را با دست خودش بالای کارت بنویسد . لعنت به اینکه باب

کرده اند با هزار و یک جور فونت سری دوزی کنند بالای همه ء رقعه های پُرسه را .

 

آدم باید خودش صاحب عزای مجلس آرزویش باشد , بی خیالِ آنهایی که ادعـــای

بازماندگی دارند .

آدم یک شب جمعه تا شب ِ جمعه ( شاید هم سالی یکبار ) باید برود سر مــــــزار

آرزویش ... گلاب و گلایل سفید ببرد .

                                                                              آدم باید آدم باشد حتی اگر فاطمه  

 

*

 

من تازه از تشییع برگشته بودم , دوباره به شریعت زندگی مشرف شده بودم

این روزها فکر همه چیز را میکردم جز ...

آدم چه میداند تاجی که به نیت دولت به سر می گذارد قرار است سرش را به

باد ِ تنهایی و دوری و دلتنگی بدهد ...  و این همه در شُرف ِ وقوع است وقتی

                                              

                                                     سه نفری زل زده اند به من برای خداحافظی

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 10:47 |
 

 

گ ر ی ه !

 

دیگر بس است هی مُدارا که چه بشود ...

من میخواهم همه چیز را بنویسم

به قول حضرات سیم آخر

 

حالا که هی دارد

شعله میکشد

اتاقم

تنم

کاغذام

 

چرا دامن این خانه را نگیرد

 

دست روی دلم نگذارید ...

مرد هم گریه میکند من چرا نکنم

 

 

حالا من هی دنبال دستمال بگردم که چه بشود

خب اگر قرار است خیس شود

کجای این کیبورد عزیز تر از گونه های من است

 

 

پ . ن : پیش بینی میشود در طی چند روز آینده آسمان اینجا را ابرهای سیاه و متراکم ... آنهایی که ناراحتی قلبی دارند یا خودشان به حد کافی غصه دارند یا همینطوری به خودیه خود اوضاعشان بی ریخت هست , این طرفها پیدایشان نشود ... دلم که تنگ شد یک جوری جوابش را میدهم .

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 14:2 |
 

                                        

    ...

          خسته نشدی از بس که بر وفق ِ مُرادِ من چرخیدی ؟

                                                                     بسه لطفا !

            

                 به من خیلی پیش از این مرامت ثابت شده بود .

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 7:47 |

 

 

هر چند قرار گذاشته بودم تا نوزده تیر لام تا کام لااقل اینجا از پشت صحنه های جام

جام ننویسم اما نمیشود که یعنی یک وقتی نمیگذارند .

 

 

صبح شنبه رفتم نمره بگیرم توی پاگرد منتهی به بخش ایستادم نفس تازه کنم سرم را

گرفتم بالا حضرات به محض رویت تصویر من مجال ندادند پله ها را به آخر برسانم از همانجا

تحلیل بازی را شروع کردند ...حواس یک بخش در التهابِ نمره رفت پی فوتبال ان قدرضایع

که صدای اساتید که از خلوت شدن دفاترشون حیران شده بودن در اومد ... و طبق معمول

بدون انکه لازم باشد زحمتی بکشند اظهر من الشمس بود فهمیدن اینکه دوباره سر و کله

 من پیدا شده . احضارم که کردند ... بحث اوج گرفته بود با یکی از هوادارن ایتالیا که بی

 انصاف چهار گلی که چند وقت قبل به ما زده بودند را هی یادآور میشد و هی حال ِ مرا

میگرفت البته ناگفته نماند که بنده هم کم نیاوردم (بین خودمان باشد ... گُر گرفته بودم )

خلاصه عامل اغتشاش که بنده باشم رفتم دفتر بخش ... گوش تا گوش حضرات آماده سر

بریدن بودند که با احترام تمام آخرین نطق دانشجویی خودم را با یک تبسم اغاز کردم :

 

سلام ... بوی بهبود هم بالاخره  ... یک ایتالیا مانده تا قهرمانی ... قبول دارم برم جای

خالی من رو کسی نیست که توی این بخش حتی توی دانشگاه پر کنه اما به هر حال

زندگیه ... یه خواهشی دارم .. نمره نیست فقط میخوام حلالم کنید .

عجب جادویی میکنند کلمات .. قربانی دم در ایستاده ,تیغ ِ چاقوها کُند شده و چشمهای

منشی بخش تر .... باقی جز اسرار است .

بگذریم

به هیج وجه قادر نیستم حدی برای شادمانیم از حذف ( آرژانتین . انگلستان و برزیل )

تعیین کنم . هرگز نتونستم در تمام این شانزده سال حتی برای یک بازی برای یک لحظه

آن هم مثلا به مصلحتی جانب یک کدامشان را بگیرم .... میدانم هستند کسانی که بگویند

بهتر یا بفرمایند انقدر بی کس نشده اند که احتیاجی به جانب داری من داشته باشند ...

 من هم بودم لابد همین را میگفتم .

هشت سال پیش شب ِ هفده ربیع که فرانسه , برزیل را با خاک یکی کرد احتمال نمیدادم

 زیدان کارش با این برزیلیهای پر مدعا تمام نشده باشد

راست می گوید قیصر عزیز که باید از زیدان پرسید او که بدین خوبی بازی میکند پس چرا

میخواهد فوتبال را کنار بگذارد : گمانم برای اینکه بیش از این برزیلیها را داغدار نکند (بابا مرام)

 

دلم برای ایتالیایی ها میسوزد با این اواضاع قمر در عقرب فوتبالیشان که راهی جزخودکشی

برایشان نگذاشته عزم فینال هم کرده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر چند آرزو بر جوانان عیب نیست اما نه اینقدر محالش .. گفتیم (یک قرعه آسان)اوکراین را

ببرید یک کمی از این افسردگی بیرونتان بیاورد نمیدانستیم که آوانس به دهنشان مزه میکند

امروز تحلیل کارشناس انگلیسی " هاجسون " از بازی دیشب را شنیدم (َطفلکی لابدیادش

رفته بازی را دست کم میلونها نفر زنده دیده اند , فرموده اند که در تمام ۱۲۰ دقیقه بازی

 انگلستان بر حریف سر بوده و حیف که سرنوشت به پنالتی ها رسیده و پرتغالی ها هم شانس اورده اند ... ای بابا (پای سنگ پای قزوین ما هم به جزیره باز شده و خبر نداشتیم)

بیخود نبود که بالاک نازنین ما را به هزار التماس و منت بردند لندن ( هر چند هنوز هم راضی نیستم ) اما این خوزه لابد میدانسته لمپاردش قرار است چه دسته گلی به آب دهد و چند

صباحی روانا بیش از گذشته تعطیل شود .

 

 

خلاصه که بعد از بیست و چهار سال هر چه بشود اروپا خانهء جام است .

خدا سه شنبه را به خیر بگذارنند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:14 |
 

 

تالار افضلی پور ...

 

هنوز هم بعد از نُه ترم من قدّم به درختهای دو طرف مسیر تالار نمی رسید

هنوز هم هول و ولای امتحان انقدر زیاد بود که مجالی برای گپ زدن با آشناهای توی مسیر نمیداد

هنوز هم همان شانزده دقیقه ای که بار اول تایم گرفتم زمان برد تا به ورودی تالار برسم

هنوز هم درست همان جایی که هر بار به خودم میگفتم یادم باشد چادرم را بالا بگیرم که خاکی نشود , غرق خاک شد

هنوز هم گنجشکهای بی خبر از احتمال و عدد و نمره پای ثابت جلسه امتحان بودند

هنوز هم مراقبی بود که بعد از تطبیق دادن کارت با من بگوید : چقدر با عکست فرق داری !

هنوز هم زودتر از اتمام وقت معلوماتم ته کشید

هنوز هم چک نویسهای من پاک ِ پاک از عدد , سیاه شده بودند از توصیف جلسه و مراقبین و حرکات صاحب صندلی رو به رویی

هنوز هم همه چیز همان طوری بود که تیر سال هشتاد و یک ... حتی جام جهانی هم سرجایش بود

 

شک دارم این تالار بی ستون حتی صدای خداحافظی من را شنیده باشد ...

شما که غریبه نیستید , دلم از این اختتامیه بی سر و صدا گرفت .

 

 

 

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

دست منه بر دهنم

دست منه بر دهنم

چون که من از دست شدم

در ره من شیشه منه

ور بنهی

پا بنهم

هر چه بیابم شکنم

...

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 21:17 |