تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!
 

از اول تابستان وعده شان کرده بودم که بریدنِ یکی از هندوانه های تابستان دست ِ آنها را میبوسد و قول گرفته بودند که جرزنی نباشد یعنی ملاحظه ءدستهای کوچک و بازوهای ظریفشان را توی انتخاب ِاندازه ء هندوانه نکنم . کف ِ آشپزخانه به مساحتی که هم سینی و هم خودشان جا بگیرند روزنامه انداختم سینی و هندوانه و یک چاقو که دو روز است توی گوشش خوانده ام دست بچه های مرا نبُرد .

حُسین از بس که هندوانه بریدن بابا را دیده باورش شده که این کار یک کار مردانه است حسابی برای زینب قیافه گرفته و چاقو را برداشته و زیرچشمی نگاهی هم به من میکند

دیدن دستهای این دو تا دلم را میلرزاند سعی میکنم حرفی نزنم ...

دستپاچه شان نکنم .

چاقو را فرو کرد ... تا یک دور دور ِ هندوانه چرخاند بیست دقیقه طول کشید میشد از خنده ریسه رفت اگر نگران ِ بریدن دستشان نبودم . از همه جالبتر موقعه ی قاچ کردن بود ... یک سانت و نیم بالاتر از پوست می بریدند و ذوق میزدند و میریختند توی ظرف . تمام که شد سر بلند از این ماموریت بزرگ چشم دوختند به لبهای من که مُهر تایید بزنم به بزرگ شدنشان

دست و لباس و همه ء هیکلشان بوی هندوانه میداد

ده دقیقه بعد

تمام ِ تن ِ من

از بس که بوسیدمشان

 

پ .ن : من میدونم یه توضیح مفصل به همه ء شما بدهکارم راجع به " باران " اما به من فرصت بدین ... این سکوتم معناش کله شقی نیست که من حرمت و ارزش نگاههایی که به این خونه  میشه رو میدونم که اگر غیر از این بود هرگز حرفی از بارانم نمیزدم .

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 9:29 |
 

تحویل کار و نمایشگاه روزهای آخر با بهانه های زینب و حسین تصاعد هندسی دارند

 

زمین را به آسمان میدوزند این دو فرشته به پشتوانه ء این نیامدنهای موجه

جای شما خالی ببینید که پاره های تنتان ( تنمان ) به چه کارهایی که وا

 نمیدارند فاطمه را .

گاهی دلم میخواهد روی شانه های کوچکشان سر بگذارم , بگریم و بگویم

مادر شدن از دلتنگی کم نمیکند

بگویم مادر شدن مخالف مجنون بودن نیست . من با حفظ سمت مادر شدم

این بی تابی به توان سه مجموع طاقت مرا زیر سوال میبرد

خانه بی دولت باران نه طفل را کاشانه است و نه زن را پناه

هنوز خیلی زود است برای شریک کردن این دو در سرگذشت مادری که به

 خدا رساندیش

خانه مان خیلی خوب این یکبار را با عرف راه آمده , ( رسم شبیه بودن بی

 حساب دختر ها به پدر هاشان )

زینب از بس که شکوه دارد حاضرم عمرم را بدهم برای زل زدن به این دختر

که در آغوش نگرفته هم بوی تو را میدهد . نگاه نافذی دارد دخترِ باران

گاهی حسین را با همه ء شیطنتش تعلیم میدهد به صبر من که جای خود دارم

دلتنگی که اوج میگیرد حسین را میگیرم در آغوش و مینشینیم رو به زینب

خدایا این دختر یکجا پدر را به ارث برده

و همه چیز خوب است تا ....

زینب که سراغ بابا (باران ) را میگیرد , ناقه در گل فرو میرود در این خانه

به خدا شاهکار میکنم پا به پایشان اشک نمیریزم

خوب به مادرشان رفتند به این دو بچه هر چه از زندگی مدرن بدهی جای

 یادگاری بل را نمیگیرد و حالا من میمانم و التماس نگاههای این دو که به

خدا از هر جانی در این دنیا گواراترند برای خواستن باران ...

من میمانم و محض خاطر صدایی که نه این همه سال کم نکرد از عطش

 شنیدنش که دامن زد به تمنای خواستنش

من می مانم و تو و هزار مشغله و کار و گرفتاری که میدانم هر جای شهر

 باشی بابا گفتن یک کدامشان کافیست که برات آمدن به خانه امضا کنی

و همه چیز را بسپاری به خدا و .....

خودت را برسانی خانه که (( جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ........ ))

من میمانم و سه روح که پر میکشند برای تو

 

تن نمیدهم

شماره میگیرم اما خانه را که مشغول است

کنار گوش حسین گرفتن کافیست که لااقل برای دمی هر دو متقاعد شوند , نشد

و دوباره کار من ( برای امتحان هر سرگرمی که حواسشان را نه پرت که شاید کمی از تمرکز روی طلب پدر دورتر کند ) آغاز میشود

 

 

یک شب دست به هر کاری زدم به هر بازی به هر نقشی هر وسیله ای نشد

حیران شدم

لااقل دفعات قبل یکی جواب میداد

ایراد از بچه ها نبود یا از نقشه ها

چشمهای فاطمه مقصر بودند

چشمهایی

که خواندشان برای بچه ها آن هم وقتی آتش طلب آنها تندتر از خودشان باشد کاری ندارد

و حکایتم شده بود رطب خورده ای که میخواهد .......

 

الحق که بچه های تواند نمیشود چیزی ازشان پنهان کرد

و همیشه هم آخر کار مفتاح مشکل گشایی ما تلفن است

حسین مثل خودم اصالتی مجنون است هنوز 4 را گرفته و نگرفته اجازه

 نمیدهد گوشی را ببرم بالا میخواهد اول خودش حرف بزند

اما زینب ( سنگ تمامِ گذَشت ) این یک قلم را هم خوب از تو آموخته

آنچنان تشری میزند که اول مامان فاطمه که خنده ام میگیرد از این حمایت کودکانه

جان میگیرم و انگار تو یاد این دختر داده باشی و به نمایندگی از تو هوای فاطمه را داشته اول بین دو ابروی زینب را و بعد پیشانی حسین را میبوسم

 

 

و بخت یار ما سه تاست

آن فضا اجازه میدهد خط ارتباطیمان برقرار شود

 

من : سلام

باران : سلام و رحمه الله

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 21:36 |

 

مکان : ... (شما بخوانید ولایت ِ باران ) ساختمان شهرداری منطقه ء ...

زمان : صبح ِ علی الطلوع

 

شهردار : يا الله بفرماييد خانوم ... کمکي از دستم برمياد

فاطمه : ( صورتم داغ شده , ميترسم ) متشکرم ايستاده راحت ترم

اگر اجازه بفرماييد براي اينکه وقت حضرتعالي بيش از اين گرفته نشه من عرض کنم که ...

شهردار : مشکلي نيست , بفرماييد ... شما رو کس خاصي که معرفي .... ؟

فاطمه : خير ... عرض کنم خدمتتون من ميخوام اگر که مشکل قانوني نداشته باشه

 شيفت شب توي منطقه ي شما مشغول به کار بشم

شهردار : ( به تسبيح اش نگاه ميکنه , نه من ) براي همسرتون يا برادرتون یا یکی از

 نزدیکانتون , اين شغل رو ميخوايد ... بــــله ؟

فاطمه : خير قربان ... عرض کردم خودم

شهردار : ( برگشت نگام کرد ... هيچي نگفت .. اما ميشد خوند که خيال کرده صبح اول صبحي رو با يه ديوونه شروع کرده (( پر بيراهم فکر نکرده ))

نذاشتم چيزي بگه يا اينکه سريع بيرونم کنه با عجله شروع کردم به حرف زدن ... شما که

 ميدونين وقتي با عجله حرف ميزنم صدام ميلرزه

فاطمه : من درسته سنم کمه و هيکلا هم خب به هر حال ... ولي دستام خوب کار ميکنن (شما باور نکنید) در ضمن براي نياز مادي هم نيست يعني حتي کوچکترين

 چيزي هم در قبال کارم نميخوام فقط ... اين دفعه اون نذاشت من حرف بزنم

شهردار : گمان مي کنم شما اصلا در ايران زندگي نکردين

فاطمه : من از اول عمرم ايران بودم

شهردار : پس حتما لااقل يکبار کارگر هاي شهرداري رو ديديد که البته هيچ کدوم زن نيستند

فاطمه : بله اما ...

شهردار : خانوم اگر که پروژه اي داريد براي دانشگاه يا کار تحقيقاتي هست يا قراره فيلمي ساخته بشه هستند کساني که راهنماييتون بکنن و امکانات در اختيارتون بذارن

نيازي به کارکردن نيست يا به قول ِ دوستان تا اين حد از نزديک لمس کردن شرايط ...

( شروع کرد با کاغذاش بازي کردن اين يعني من ديگه مزاحمش نشم و برم) من که نرفتم.وایسادم

بعد از چند دقيقه برگشت نگام کرد ... شما به منشي من اطلاعاتي که ميخوايد بگيد ايشون کمکتون ميکنن .... خير پيش . من تکون نخوردم

گوشيه تلفن رو برداشت انتظار داشت برم بيرون ولي من محکم وايساده بودم

شهردار : خواهر من اگر مورد ديگه اي نيست لطفا ...

ميخواست بگه اتاقش رو ترک کنم ولي من که هزار کيلومتر پا نشده بودم بيام واسه کار تحقيقاتي

فاطمه : ممکنه به عرايض من توجه کنين سعي ميکنم خلاصه کنم

شهردار : ( اخم کرده بود با بي اعتنايي تمام ) کوتاه باشه

فاطمه : اين يه راه حل استثناييه ... اولش خواستم يه دکه بزنم واکس و اين جور چيزا خودشون گفتن شهرداري مياد جمش ميکنه .گفتم بنويسم براتون گفتن کار نوشتني نداريم هر دو روزي يه بار چي ميگم گاهي هر روز ميذارنم تو منگنه

 قرار ميذارن صدام رو ديگه نشنون ، حالا شما به من بگين راهي غير اين مي مونه؟

شهردار : کي ؟ کي اين حرفا رو ميزنه ؟

فاطمه : بـــــــــاران

شهردار : باران ؟؟؟؟ خانوم صبح اولِ صبح قصه براي من تعريف ميکنين , شما حالتون خوب نیست؟

فاطمه : حاجت خود را طلب مکن ز مردم دنيا ... ( بغض کرده بودم )

شهردار : خانوم بيايد بشينيد لااقل واضح توضيح بدين من ببينم چيکار ميتونم بکنم

ديگه زانوهام داشت خم ميشد , نشستم

فاطمه : سلام و رحمه الله

شهردار : عليک السلام

خنده ام گرفت ولي نخنديدم

فاطمه : من سلام نکردم ...اين (سلام و رحمه الله) به تمام تاريخ ادبيات عاشقانهء جهان مي ارزه چيزي مثل هوا , بن مايه ي حيات و ناديدني.ميگم شنیدن صداتون  واجبه ,تمناش مستحب ...تمرین نشنيدنش مکروه .

 من سرم بره واجب قضا نميکنم .... میگن زنده باشید , یاعلی

شهردار : والله که من سر در نیاوردم

فاطمه : قبول که اين آقا هفت آسمان سر است از من

 به جان پير خرابات و حق صحبت او که نيست در سر من جز هواي خدمت او

دعايتان ميکنم . اجر شما با خدا این يک خيابون آب و جاروش رو به من بسپاريد

شهردار : لااله الا لله ...  شما هي پيچده ترش کنيد ... اين آقا ...

 ( نذاشتم ادامه بده آخه هيشکي حق نداره راجع به بارانم حرف بزنه )

فاطمه : هر بار که صدايشان را شنيدم نصف نصف اش را براي روز مبادا نگه داشتم .

 حالا همه ء روزهايم , مبادا شده ... راهی جز این نیست

شهردار : منطقي نيست

فاطمه : شما یه عاشقِ منطقی به من نشون بدین ..... اجازه بدین من اولين کارگر زن اين شهر باشم همه چيز مگر اولين بار اینجا مد نميشه؟به خدا بدعت بدی نیست

 شما رضايت بدين ...

 

 

شهردار ... دستاش رو گذاشته رو صورتش , احتمالا داره از دست من به خدا پناه ميبره

.

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 10:23 |

 

برای بارانم در این نخستین غروب ِ رجب

 

اینجا بیروت ِ تنهایی ... چشم انتظارشورای امنیت ِشماست آقا که آتش بس دهید مشروط به اینکه جان دهم به افتخارِ فتحتان .

اینجا حزبُ الدِل ... خلع سلاح , قدم ِ ماشین های زره ای اخمتان را روی چشم میگذارد .

اینجا لشکر لشکر صبر , شهید ِ یک سلام و رحمه الله گفتنتان

اینجا دو تا دست  نذرِ پیشروی سپاه ِ تا بن جان با صفایتان

اینجا صد و شصت و پنج متر آوارِ خمپاره ء دلتنگی 

اینجا لحظه ای خدا بار آژیر تنهایی 

اینجا خبری از مقاومت نیست سید حسن نداریم که , دخترک برای حاکمیت ِ شما لحظه شماری میکند .

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 13:42 |
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا مَن یملِکُ حوائجَ السّائلین و یعلمُ ضمیرَ الصّامتینَ لِکُلِ

مَسَئلةٍ مِنکَ سمعٌ حاضرٌ و جوابٌ عتیدٌ اللهُمّ و مواعیدکَ

الصّادقه و ایادیکَ الفاضلة ٌو رحمتُکَ الواسعة فاسئلکَ

ان تُصلیّ علی محمدٍ و ال محمدٍ و ان تقضیَ حوائجی

لِلدنیا وَ الاخرةِ انّکَ علی کُلِ شیءٍ قدیر

 

*

 

الحمدالله رب العالمین , که یکبار ِ دیگه سعادت نفس کشیدن در

این جاری رحمت و مغفرت ( ماه ِ رجب ) را به من عنایت کردند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 19:30 |
قسمت سوم

 

 

پرونده دو نفره بود ولی وکیل مدافع و شاکی و هیئت ِ منصفه تا دلتان بخواهد

همیشه هم سفر بهترین راه برای شناخت آدمها نیست

گاهی میشود تمام بازه ء ادعای کسی را خیلی ساده تر این حرفها محک زد و به نتیجه رسید .

انداختند به گردن جامعه و مگر جامعه غیر از ذهنیت و ظرفیتِ من و شماست

آی دیوار ِ کوتاه ِ جامعه ...

نرنجیدم که عذر خواهی کردید .آدم وقتی میرنجد که از درون فارغ از اطمینان

و اعتماد باشد ...  که الحمدالله اینجا از این خبرها نیست انشاءالله برای شما هم به زودی حاصل شود .

 

 

 

                  آواز

 

                            

                           پــــــــــــــــــــــــــــرواز

 

 

                                                              تا در دنیا هستم

 

 

 پ.ن: 

قصد دارم با حضرت تابستان وارد مذاکره شوم همین اول مردادی ....

                                                                        شاید فرجی بشود

                                                              شما آشنا سراغ ندارین ؟!

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 11:24 |