تحویل کار و نمایشگاه روزهای آخر با بهانه های زینب و حسین تصاعد هندسی دارند
زمین را به آسمان میدوزند این دو فرشته به پشتوانه ء این نیامدنهای موجه
جای شما خالی ببینید که پاره های تنتان ( تنمان ) به چه کارهایی که وا
نمیدارند فاطمه را .
گاهی دلم میخواهد روی شانه های کوچکشان سر بگذارم , بگریم و بگویم
مادر شدن از دلتنگی کم نمیکند
بگویم مادر شدن مخالف مجنون بودن نیست . من با حفظ سمت مادر شدم
این بی تابی به توان سه مجموع طاقت مرا زیر سوال میبرد
خانه بی دولت باران نه طفل را کاشانه است و نه زن را پناه
هنوز خیلی زود است برای شریک کردن این دو در سرگذشت مادری که به
خدا رساندیش
خانه مان خیلی خوب این یکبار را با عرف راه آمده , ( رسم شبیه بودن بی
حساب دختر ها به پدر هاشان )
زینب از بس که شکوه دارد حاضرم عمرم را بدهم برای زل زدن به این دختر
که در آغوش نگرفته هم بوی تو را میدهد . نگاه نافذی دارد دخترِ باران
گاهی حسین را با همه ء شیطنتش تعلیم میدهد به صبر من که جای خود دارم
دلتنگی که اوج میگیرد حسین را میگیرم در آغوش و مینشینیم رو به زینب
خدایا این دختر یکجا پدر را به ارث برده
و همه چیز خوب است تا ....
زینب که سراغ بابا (باران ) را میگیرد , ناقه در گل فرو میرود در این خانه
به خدا شاهکار میکنم پا به پایشان اشک نمیریزم
خوب به مادرشان رفتند به این دو بچه هر چه از زندگی مدرن بدهی جای
یادگاری بل را نمیگیرد و حالا من میمانم و التماس نگاههای این دو که به
خدا از هر جانی در این دنیا گواراترند برای خواستن باران ...
من میمانم و محض خاطر صدایی که نه این همه سال کم نکرد از عطش
شنیدنش که دامن زد به تمنای خواستنش
من می مانم و تو و هزار مشغله و کار و گرفتاری که میدانم هر جای شهر
باشی بابا گفتن یک کدامشان کافیست که برات آمدن به خانه امضا کنی
و همه چیز را بسپاری به خدا و .....
خودت را برسانی خانه که (( جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ........ ))
من میمانم و سه روح که پر میکشند برای تو
تن نمیدهم
شماره میگیرم اما خانه را که مشغول است
کنار گوش حسین گرفتن کافیست که لااقل برای دمی هر دو متقاعد شوند , نشد
و دوباره کار من ( برای امتحان هر سرگرمی که حواسشان را نه پرت که شاید کمی از تمرکز روی طلب پدر دورتر کند ) آغاز میشود
یک شب دست به هر کاری زدم به هر بازی به هر نقشی هر وسیله ای نشد
حیران شدم
لااقل دفعات قبل یکی جواب میداد
ایراد از بچه ها نبود یا از نقشه ها
چشمهای فاطمه مقصر بودند
چشمهایی
که خواندشان برای بچه ها آن هم وقتی آتش طلب آنها تندتر از خودشان باشد کاری ندارد
و حکایتم شده بود رطب خورده ای که میخواهد .......
الحق که بچه های تواند نمیشود چیزی ازشان پنهان کرد
و همیشه هم آخر کار مفتاح مشکل گشایی ما تلفن است
حسین مثل خودم اصالتی مجنون است هنوز 4 را گرفته و نگرفته اجازه
نمیدهد گوشی را ببرم بالا میخواهد اول خودش حرف بزند
اما زینب ( سنگ تمامِ گذَشت ) این یک قلم را هم خوب از تو آموخته
آنچنان تشری میزند که اول مامان فاطمه که خنده ام میگیرد از این حمایت کودکانه
جان میگیرم و انگار تو یاد این دختر داده باشی و به نمایندگی از تو هوای فاطمه را داشته اول بین دو ابروی زینب را و بعد پیشانی حسین را میبوسم
و بخت یار ما سه تاست
آن فضا اجازه میدهد خط ارتباطیمان برقرار شود
من : سلام
باران : سلام و رحمه الله
.
.
.
+ نوشته شده
توسط كبوتر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 21:36 |