دلتنگ م و دیدار تو درمان من است
بی رنگ ِ رخت زمانه زندان من است
دستهایش را گذاشته به کمرش ... یعنی گمان میکنم , از پشت در که نمی شود دید .
اما خُب لابد گذاشته بود ... آخر همیشه هر وقت میخواست حالی کند که حق با اوست
اینطوری دست به کمر می ایستاد , انگار قدرتش بیشتر میشد و عجیب هم نتیجه میداد .
صدایی از زینب نمی شنیدم ... حُکما فرمانده امر به سکوت داده بود و چه نعمتی ست
داشتن یک سپاه ِ گوش به فرمان هر چند یک نفره !
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
کار سختیست قانع کردنشان که به خدا من هم زیر بیرق ِ شما نفس می کشم .
توی جبهه شما جنگیده ام ... خطِ مقدم ... هی عملیات پشت عملیات ... زخم روی زخم
ستاره کنار ِ ستاره ... به سرلشکری نائل شدم از بس که دوام آوردم
حالا انصاف نیست با یک در فاصله خلع ِ درجه ام کنید ... من خودی ام !
ای عشق
به خویشتن بلا خواسته ام
وانگاه به آرزو تو را خواسته ام
گرسنه بودند یک لیوان شیر ِ صبح چقدر میتواند آدم را سیر نگه دارد ؟
بار ِ اولشان نبود ... سابقه دارند بچه هایمان توی اعتراض , آن قَدر که از یک روز زودتر
تدارک می بینند . ریس ستاد حوادث ِ غیر مترقبه هم که طبق معمول زینب است .
دفعه قبل ته مانده ء کیک , آب , شکلات و موز زیر تخت پیدا کردم . دلم قُرص بود که
این بار هم پُر و پیمان به تحصن رفته باشند .
تقصیر مکن , کت به دعا خواسته ام
تا خود به دعا بلا چرا خواسته ام
دست کشیدم روی در محل ِ شانه هایش را حدس زدم ... صورتم را چسباندم همان جا
قرار نبود به این زودی مامن ِ هق هق ِ فاطمه شوند ... خیلی کوچک اند برای این پُست ِ
خطیر .
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
خیلخب , شما حق دارین . دلتون کوچیک تره ... زودتر تنگ میشه . طاقتتون کمتره زودتر
خسته میشین . اینبار که وقت ِ رفتن خواست منو بسپاره به شما میگم دیگه نمیتونین
مواظب ِ من باشین ... هوای مامان فاطمه رو داشته باشین ...
میگم حسین ِ فاطمه هنوز مرد نشده
گویند : بخواب تا بخوابش بینی
ای بی خبران , چه جای خوابست مرا ؟
عشق ِ تو بلای دل ِ درویش من است
بیگانه نمیشود مگر خویش ِ من است
گفتم سفری کنم ز ِ غم بگریزم
منزل منزل غم ِ تو در پیش من است
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم برهان
در باز شد !
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان .
