سرخ و سفید ... سرخ و سفید ... هی از این رنگ به آن رنگ میشوم
نیم ساعتی هست که هر پارچه ای که به ذهنم مسخره می آید از فروشنده میخواهم
برایم بگذارد روی پیشخوان
بعد طاق را باز میکنم دستم را می برم زیر پارچه و میگویم
جنس فوق العاده ای داره
طرحش هم زیباست
متری چند ؟
و بعدی
و بعدی
و بعدی
مهره های گردنم را تنظیم کرده اند سر یک دقیقه خم شود روی صفحه ساعت
نه که من نگاه کنم
نه
چشمهایم را می بندم
آخر این عقربه ها که در طول یک دقیقه حرکتشان خیلی به چشم نمی آید
بدتر دیوانه ترم میکند
بالاخره باید این بازی را یک جایی تمام کنم
و چه سوت پایانی بلندتر از دیدن ساعت
؟
خواهش میکنم برایم آژانس خبر کنند
شروع می کنند به تعریف کردن از آژانسی که با آن مشترک اند
و از خوبی راننده ها واز وقت شناسی و ...
لازم داشتم که دقیق گوش کنم
باید حرفی غیر از صداهای توی سرم میشنیدم که لااقل فرصت تصمیم گرفتن پیدا کنم
چه زود رسید
یک پراید سفید
یک پیرمرد نسبتا سر حال
بسته ها را برایم گذاشتند توی ماشین
برگشتم که تشکر کنم
برای این همه ساعت ... این همه مزاحمت و این همه لطف
که امانم ندادند
حرف بزنم
ظهر و ترافیک را بهانه کردند
و راهی شدم
چقدر خوب بودند
راننده : کجا برم ؟
و غریبی این جور وقتها چقدر زود لو میرود
فاطمه : ببخشید آقا از اینجا تا ... خیلی راهه ؟
راننده : وحشتناک
ترافیک این ساعت بیداد میکنه
به من یه خیابون دیگه گفتن
فاطمه : بله ولی نظرم عوض شد
اصلا از اول نظرم همین بود
راننده :نه این ساعت اصلا اون طرفا رفتن ...
نمی خواستم که تندتر از این بشوم
نباید هم
پس نذاشتم که ادامه دهد تا مبادا ...
فاطمه : لطفا همون جا
هر قدر هم طول بکشه
پیدا بود که خوشش نیامد
حق هم داشت
یک دفعه سر ظهری یک مسیر ساده و بی درد سرش را یک مسافر
ظاهرا بی کله ...
بگذریم
یکی دو تا خیابون سکوت
بعد ..
راننده : شما از کجا اومدین ؟
عادت گفتگو با این صنف و فوری رفیق شدن را ندارم
ولی دلم سوخت
میخواستم یک جوری از دلش در بیاورم
فاطمه : کرمان
از دهنم پرید ... همین یک کلمه مثل یک شوک خاطره ای بی جان را زنده کرد
مربوط به دوران خدمت پسر عمویش و دیدار و کرمان و ...
این شهر ما که ظاهرا فقط دل خواجه حافظ شیرازی را نبرده
...
هر چند دقیقه سرم را از شیشه میدادم بیرون و نفس عمیق تا دل و روده ای که از
ستم ترافیک به ستوه آمده بودند را آرام کنم
رسیدیم
به سمت فرد کاری نداشتم ... خیابان چهاردهم
رو به رویش اما دست دیگر خواستم نگه دارد
فاطمه : شما تا دور می زنین میاین اون طرف منم میرسم ... معطلتون نمیکنم
حالا بیشتر از کودکیم نیاز داشتم که کسی دستم را بگیرد و از خیابان ردم کند
برای ترسیدن از یک خیابان شلوغ همیشه لازم نیست که بچه باشیم
جای پدر خالی بایستند و دستشان را بگذارند روی چشمهایشان تا من برسم
آن طرف خیابان و صدا بزنم : بابا ... از بس که سر به هوا بودم
بر عکس حالا که سر به زیر شده بودم و دل بر باد
خیابان را رد کردم ... چطورش را هنوز هم هر بار که فکر میکنم ... نمیفهمم
...
پ.ن : ادامه ندارد . تمام هم نشد . از این جا به بعد را باید فراموش کنم .
رسم هم ندارم بنویسم تا از یاد برم . بفرمایید . این دکمه های کیبورد به
هر صورت و ترتیبی که لازم است جریمه ام کنید برای این نیمه کاره ای
که تمامش یعنی
نغمه ی خفته در تار و پود ِ من .
