تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!
 

سرخ و سفید ... سرخ و سفید ... هی از این رنگ به آن رنگ میشوم

نیم ساعتی هست که هر پارچه ای که به ذهنم مسخره می آید از فروشنده میخواهم

برایم بگذارد روی پیشخوان

بعد طاق را باز میکنم دستم را می برم زیر پارچه و میگویم

جنس فوق العاده ای داره

طرحش هم زیباست

متری چند ؟

و بعدی

و بعدی

و بعدی

 

مهره های گردنم را تنظیم کرده اند سر یک دقیقه خم شود روی صفحه ساعت

نه که من نگاه کنم

نه

چشمهایم را می بندم

آخر این عقربه ها که در طول یک دقیقه حرکتشان خیلی به چشم نمی آید

بدتر دیوانه ترم میکند

 

بالاخره باید این بازی را یک جایی تمام کنم

و چه سوت پایانی بلندتر از دیدن ساعت

؟

خواهش میکنم برایم آژانس خبر کنند

 

شروع می کنند به تعریف کردن از آژانسی که با آن مشترک اند

و از خوبی راننده ها واز  وقت شناسی و ...

لازم داشتم که دقیق گوش کنم

باید حرفی غیر از صداهای توی سرم میشنیدم که لااقل فرصت تصمیم گرفتن پیدا کنم

 

چه زود رسید

یک پراید سفید

یک پیرمرد نسبتا سر حال

بسته ها را برایم گذاشتند توی ماشین

برگشتم که تشکر کنم

برای این همه ساعت ... این همه مزاحمت و این همه لطف

که امانم ندادند

حرف بزنم

ظهر و ترافیک را بهانه کردند

و راهی شدم

چقدر خوب بودند

 

راننده : کجا برم ؟

و غریبی این جور وقتها چقدر زود  لو میرود

 فاطمه : ببخشید آقا از اینجا تا ... خیلی راهه ؟

راننده : وحشتناک

ترافیک این ساعت بیداد میکنه

به من یه خیابون دیگه گفتن

 فاطمه : بله ولی نظرم عوض شد

اصلا از اول نظرم همین بود

 

راننده :نه این ساعت اصلا اون طرفا رفتن ...

نمی خواستم که تندتر از این بشوم

نباید هم

پس نذاشتم که ادامه دهد تا مبادا ...

فاطمه : لطفا همون جا

هر قدر هم طول بکشه  

 

پیدا بود که خوشش نیامد

حق هم داشت

یک دفعه سر ظهری یک مسیر ساده و بی درد سرش را یک مسافر

ظاهرا بی کله ...

بگذریم

یکی دو تا خیابون سکوت

بعد ..

راننده : شما از کجا اومدین ؟

عادت گفتگو با این صنف و فوری رفیق شدن را ندارم

ولی دلم سوخت

میخواستم یک جوری از دلش در بیاورم

فاطمه : کرمان

از دهنم پرید ... همین یک کلمه مثل یک شوک خاطره ای بی جان را زنده کرد

مربوط به دوران خدمت پسر عمویش و دیدار و کرمان و ...

این شهر ما که ظاهرا فقط دل خواجه حافظ شیرازی را نبرده

...

هر چند دقیقه سرم را از شیشه میدادم بیرون و نفس عمیق تا دل و روده ای که از

ستم ترافیک به ستوه آمده بودند را آرام کنم

رسیدیم

به سمت فرد کاری نداشتم ... خیابان چهاردهم

رو به رویش اما دست دیگر خواستم نگه دارد

فاطمه : شما تا دور می زنین میاین اون طرف منم میرسم ... معطلتون نمیکنم

حالا بیشتر از کودکیم نیاز داشتم که کسی دستم را بگیرد و از خیابان ردم کند

برای ترسیدن از یک خیابان شلوغ همیشه لازم نیست که بچه باشیم

جای پدر خالی بایستند و دستشان را بگذارند روی چشمهایشان تا من برسم

آن طرف خیابان و صدا بزنم : بابا ... از بس که سر به هوا بودم

 

بر عکس حالا که سر به زیر شده بودم و دل بر باد

خیابان را رد کردم ... چطورش را هنوز هم هر بار که فکر میکنم ... نمیفهمم

...

 

 

پ.ن : ادامه ندارد . تمام هم نشد . از این جا به بعد را باید فراموش کنم .

رسم هم ندارم بنویسم تا از یاد برم . بفرمایید . این دکمه های کیبورد به

هر صورت و ترتیبی که لازم است جریمه ام کنید برای این نیمه کاره ای

که تمامش یعنی

                        نغمه ی خفته در تار و پود ِ من .

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 22:27 |

 

خداوندِ عالم دل ِ شکسته خواسته است ...

 

 

امشب شبی ست که سزاوار این است که آن را صرف ِ دعا , توبه , التماس و زاری کنیم

فرمودند :  (ای موسی

در دل ِ شب آن وقتی که تاریک شده است , نیمه های شب است . همه ء چشمها بر هم

افتاده  , تو چشمهایت گریان باشد , اشک ریزان باشد .)

دیگر ساعات آن دارد فرا می رسد

ماه ِ مبارک ِ رمضان است . فرموده اند ان کسی که در این ماه آمرزیده نشود , پاک نشود

اصلاح ِ امرش نشود , کی می خواهد اصلاح بشود ؟ مگر بهتر از این ایام , شریف تر از این

ایام , افضل ِ از این روزها ... مگر هست در عالم ؟

شب ِ دعاست

رو کنیم به درگاه خداوند ِ عالم . اظهار ندامت و پشیمانی کنیم ... توبه از روی اخلاص .

خدایا ما رو ببخش

اما قبل از دعا آن حالتی که باید باشد حاصل بشود انشاءالله

فرمودند : حالت ِ انکسار ... دل ِ شکسته ... اول دل باید بشکند . وقتی که دل شکست

اشک جاری میشود . این نشانه فقر است , نشانه مسکنت است , احتیاج است و ناتوانی .

خدایا ما امشب به مناسبت این مصیبت عظمی که در این ماه بر همه اهل ِ عالم وارد آمده

رو به درگاه تو میکنیم ...

اما شفیعانی , عزیزانی , مقربانی مثل ِ محمد و آل محمد به درگاه تو می آوریم .

خدایا تو را می خوانیم به پیشانی شکسته و خون آلود ِ پیغمبرت ( ص )

خدایا تو را میخوانیم و قسم می دهیم به فرق ِ شکافته ء ولی ات علی بن ابیطالب (ع)

به محاسن ِ پر خون ِ امیرالمومنین به مظلومیت آن بزرگوار

به مصائب ِ امام حسن ( ع)

خدایا تو را میخوانیم و قسم می دهیم به سیدالشهدا و مظلومیت عجیب آن بزرگوار در

زمین ِ کربلا

خدایا تو را می خوانیم به حق ِ محمد و آل ِ محمد

بر ما تفضل بفرما

خدایا از گناهان ما در گذر . از خطاهای ما در گذر

خدایا مریضهای ما را شفا عنایت فرما

خدایا این رحمت و محبت و رفعت را در دلهای ما قرار بده که نسبت به هم مهربان باشیم

حق ِ همدیگر را ادا کنیم .

خدایا حوائج ِ دنیای ما , حوائج ِ مشروعه , حوائجی که صلاح ما می دانی و خیر ما در آنها

هست روا فرما

خدایا اصلاح امر آخرت ِ ما را متکفل شو

خدایا اعتمادم به یاری توست

امیدم به آمرزگاری توست

خدایا نگاهمان را از غیر ِ خودت بگردان

و ما را نگران ِ خودت بگردان

خدایا دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیابند

....

خدایا  در این شبها چشمی به آسمان به قصد ِ شکایت ِ از فاطمه دوخته نشود , که من

ناتوان تر از ...

                                                                                                                   التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 16:2 |
   

آنچه می خوانید گلچینی ست از ستون ( نرم , نزدیک )  ضمیمه ی همشهری ویژه ماه

 مبارک که از وبلاگ ِ ( چون او گفتن ) نقل شده است , به قلم جناب آقای کورش علیانی .

دلم نیامد شما را شریک ِ حظی که از این حرفهای قشنگ برده ام , نکنم .

بزرگواری فرمودند و اجازه این نقل را به من دادند .

 

 

اگر سحر همین طور که خواب بودی یکباره بیدار شدی , دیدی سحر است . مفت از چنگ نده

همان طور توی رختخواب بگو شکر . این شکر را هم شیرین بگو . این (ش) را ببین توی دهان

چه شیرین است , قشنگ توی دهانت بگردان و بگو شکر . بعد اگر حالش را داشتی کار دیگری

بکنی بلند شو و بکن . اگر نه , به زور نکن , پتو را بکش سرت و بخواب . روزی ات همان یک

شکر بوده .

 

...

 

یادت هست ؟ خوابیده بودی . باران می آمد . یکی می زد به شیشه .از خواب پریدی . پرسیدی

( کیه؟ ) کسی جواب نداد بهت .رفتی پرده را کنار زدی , از پنجره بیرون را نگاه کردی که ببینی

کی است . حالا یادم نیست عاشق کدامش شدی . عاشق باران شدی که همینطور می آمد یا

عاشق گنجشکها شدی که زیر همان باران میپریدند این طرف و آن طرف و جیک جیک میکردند

یا عاشق برگ درختها که باران تمیزشان کرده بود و قشنگشان کرده بود و جوان و شاداب بودند .

تو خودت یادت هست ؟

 

...

 

مومن برایت گفتم همان کسی است که دنبال آرامش است . دنبال امن و امان است . آن وقت , مومن یک شرایطی دارد . یک احوالی دارد . این احوال اگر در کسی بود ( خودش بود نه که به زور ) او مومن است .اما اگر به زور در کسی فراهم کردند یا کسی نداشت , خب او به

 خب او به امن و آرامش نزدیک نشده هنوز . از این نشانه ها یکی هم این است که غمش هم توی دلش است  . هر وقت دیدی دلت می خواهد شکایت کنی , غمت را به یکی بگویی ,

 بدان که هنوز تا آرامش و امن فاصله داری. وقتی به آرامش نزدیک شوی, اصلا دلت نمیخواهد  خواهد شکایت احوالت را به کسی کنی . یکی دیگر از این نشانه ها هم این است که شادی اش توی صورتش است . وقتی شاد است , اصلا نه می خواهد قایم کند و نه اگر هم بخواهد می تواند .

 

...

 

بچه وقتی بزرگترش می فرستدش دنبال کاری , دفعه اول هی برمیگردد پشت سرش را نگاه

میکند . میبیند بزرگترش هست و مراقبش هست , دلش قرص می شود . باز یک قدم می رود

و یکبار بر میگردد و نگاه میکند . این توبه است . توبه یعنی برگشتن دیگر . تو هم اگر دفعه اول

است که آمده ای این دنیا , باید هر قدمی که بر میداری , هی برگردی پشت سرت را نگاه کنی . هی ببینی هست یا نه .

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 19:41 |
 

بی پُرس و جو هم پیداست که اتفاقی افتاده , از آن اتفاقها که بعدا صدایش در می آید .

مزه میدهد صبر کنم و منتظر عواقبش باشم اما حوصله این اضطرابهای بی منزلت را ندارم

سر و صورت و دستهاشان سالم است . اینها را در حین در آغوش گرفتنشان فهمیدم

 

فاطمه : حسین ِ فاطمه میری سررسید مامان رو بیاری ... زینب جان , آب لطفا .

 

الحمدالله قدمشان را درست بر میدارند . زمین نخورده اند ... گزینه ای که پای ثابت ِ اتفاقهای

ماست حذف می شود . ظاهرا که همه چیز خانه سر جایش است ... دست ِ خودم نیست

نگرانم . پس چرا رنگ زینب پریده ؟

حسین , زینب را یک لحظه با من تنها نمی گذارد ... انگار به دلش افتاده که این بار زبان هم

دستش مثل همیشه قُرص نیست .

من هم فهمیده ام . آنقدر سخت گذشته که به محض اینکه نگاه ِ فرمانده از ما فاصله بگیرد

این لب های ورچیده پرده بر میدارند از جزییات عملیاتی که هنوز حتی نمیدانم موفقیت آمیز

بوده یا به شکست منجر شده .

 

حسین : زینب , مدادِ قهوه ایت رو بده

فاطمه : مال ِ خودت چی شده ؟

حسین : مال ِ اون پُر رنگ تره ... تموش نمی کنم

 

شما بگین دو تا جعبه مثل ِ هم رنگاشون با هم فرق میکنه ؟

صدای پچ پچ ِ حسین یک لحظه قطع نمیشود ... حُکما دارد یکبار دیگر درسهایی که داده بود

مرور می کند تا مبادا شاگرد رفوزه شود .

 

فاطمه : این چه نقاشی که این همه صدا داره ؟

حسین : داریم فکر می کنیم چی بکشیم

فاطمه : تو کلاس بهتون یاد دادن اول رنگ انتخاب کنین بعد موضوع ؟

زینب : نه , نصفش معلومه ... کوه داره . بقیه اش رو نمیدونیم

 

نه خیر جلسه توجیه کار خودش را کرد.این کانال خبری هم مسدود شد.باید فکر دیگه ای بکنم

کاراگاه بازی من گُل می کند . تا غروب از هر راهی که به ذهنم میرسد وارد میشوم شاید این

دو تا مظنون ِ من خودشان اعتراف کنند .

انگار نه انگار

بازجو که مادر باشد و تهدید که در حدِ یک اخم .... بهتر از همین نمیشود .

حوله ها را از روی بند جمع می کنم

در ِ حمام را که باز می کنم یک بچه گربه از بین ِ دو پای من جست می زند بیرون

...

این سه نقطه یعنی :

به جهت ِحفظِ ابرو و غیره از شرح و بسط ِ تعداد جیغهایی که کشیده شد , ضربانی که بالا رفت و نحوه ی پرت شدن حوله ها ... معذورم

 

 

 

پ.ن : بنده تا سر حد ِ مرگ از اسمشُ نبر ( گربه ) می ترسم به هر شکل و اندازه و رنگی که

می خواهد باشد !

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 12:44 |

 

یک عالمه داد و بیداد راه انداخت آسمون و آخر ِ سر بارید

یه چیزی حدود بیست دقیقه

تند

دونه هاش خیلی با معرفت بودن

...

طاقت تماشا هم داد

حالا که آب از آسیاب ِ آسمان افتاده یکی نیست جلوی چشمهای مرا بگیرد

 

 

 

گذشته ...

 قرار شد گذشته را خاک کنم , بالای سرش دو تا دست ِ فاطمه را بکارم

که سبز شوند تا اگر شما آمدید ّ سایه اش بین ِ شما و آفتاب حجاب باشد . برای اینکه اذیت نشوید , زود سر و ته فاتحه خواندنتان را هم نیاورید و بروید

 پی ِ .... 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 22:8 |
 

نمی پرسیدند ...

از بس که جواب تکراری بود.

میخواستم زمان خیلی جرات نکند متانتش را به رُخ ِ ما بکشد .

سرشان را گرمِ چیدن ِ سفره کردم

 

فقط دستهایشان گوش به فرمان من بود

این جور مواقع همیشه احتمال ِ کودتا هست

به بالاترین حد ِ ممکنه مُدارا می کنم ... چون برکناری من به روی کار آمدن

یک اصلح تر منجر نمی شود .

 

زینب : هُل نده ... نمی بینی ... اگه از دستم بیفته می شکنه

حسین : من هُل نمی دم ... بشکنه ... تازَ شَم خودت نمی بینی

فاطمه : به به ! چه شیر برنج خوشمزه ای ... کی سیادونه دوس نداره ؟

 

حسین به این دانه های سیاه توی خوراکی علاقه ای ندارد . با اینکه می دانم

و سوال نا به جاییست اما سعی میکنم موضوعی باشد که به حرفشان بیاورد

افطارها با هر غذایی دست به دامن ِ یک مکمل ِ سنتی می شوم ..... شاید

رنگین کمان ِ سفره کمی از حواسشان را به خودش جلب کند , غافل از اینکه

تا باران نبارد , رنگین کمانی در کار نیست .

 

جالب اینجاست که حسین  به سبک ِ تو تنها به نان و پنیر و نهایتا رطبی اکتفا

می کند و تمام . گرسنه است ... حتی میل ِ خوردن دارد اما این پروژه ِ مثل ِ تو

بودن مانع اش می شود . کسی چه می داند گاهی چقدر خودم را سرزنش

می کنم از اینکه بی هوا بی آنکه فکرِ عاقبتش را بکنم نقلی از تو گفته ام .

یک جای کار که هیچ , این بار از شش  جهت می لنگد .

 

کاش می پرسیدند ... این همه مراعات ِ حالِ مرا نمی کردند . این گریه که تا

پشت ِ پلکهایشان آمده بود , منتظر اجازه آنها نمی ماند .

خدا بار بیشتر از وسعت روح و قلب ِ کوچکشان صبوری می کنند .

 

فاطمه : کسی نمی خواد دعای افتتاح گوش کنه ؟؟؟؟

 

جوابی نمی آید .

                        یک صدای مبهم

                                                نزدیک میشوم

 

                 اللهم انی افتتح الثناء بحمدک َ و انت مسددٌ

               للصواب بمنک و ایقنت انک انت ارحم الراحمین 

                                          .............

 

 

زل زده اند به ضبط ... مات ِ محض ِ صدای تو

                                                     بی خود نیست دعوت ِ من بی لبیک ماند .

                

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 9:31 |