تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!

 

 

 

نوشتم  :  خانه یعنی تو باشی  ...

 

حالا که نیستی ، خونه بی خونه  ...

 

 

با چه دستور زبانی باید نوشت شکسته شدن یک فاطمه رو ،

 

داغون شدنش رو ، سوختنش رو ،

 

تنها شدنش رو  ...

 

 

چقدر فاطمه خدا رو قسم داد

چقدر التماس کرد

خدايا ...

 

.

.

.

 

دیگه لوله ها و سرم ها رنجتون نمیدن .

دیگه دستای نحیفتون سیاه نمیشه از خون گرفتن .

دیگه ... دیگه ...

 

 

دیشب قطره های بارون هم بغض گلوشونو گرفته بود .

لابه لای پچ پچ خفیفشون یه چیزایی شنیدم .

انگار پیغامی بود از یه نفر در یه جای دور ،

یه چیزی بود شبیه ... شبیه چیزی که به هیچ چیز نمیشه تشبیهش کرد

 

و خداوند بود که بشارت داد :

 

...  ثم الینا ترجعون

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 15:57 |
برگرديد خونه

 

 

از پشت دستكش و چند تا دستمال مي شد گرمي خوني كه از دهنشون مي ريخت رو     خيلي راحت حس كرد .

پاك مي كردم و مي خنديدم و هزار و يه دونه دروغ مي بافتم كه چيزي نيست

كه نترسين كه الان تموم ميشه ... ببينين چقدر كم رنگ شده ... ببينين ديگه لخته نيست

چرا اين رگهاي مري شما لوس شدن به يه سرفه كوچولو ...ميخواين دعواشون كنم؟

آتيشم ميزنين وقتي ميگين برام دعا كن ... ميخوام زنده بمونم زندگيت رو ببينم

 

قربون اين دستاي نحيفتون برم كه سياه شدن از بس بهشون برانول زدن و واسه خون

گرفتن دنبال رگ گشتن ، پاشين بريم خونه

 

 

روزي صد نفر زنگ ميزنن حالتون رو ميپرسن ... بسه ديگه چقدر بگم هنوزم بسترين

بريم خونه

اونقدري سرد هست كه عصرا اون ژاكت كلفته رو بپوشين و آرووم آرووم بياين خونه ما

اين يه كوچه رو نيم ساعت راه بياين و من واسه قدماي مورچه اي تون بخندم

بريم خونه

قول ميدم ديگه سر كُلمپه درست كردن غُر نزنم ... خودم خمير كنم خودم مُهر بزنم خودم بپيچم

قول مي دم ديگه سر بازياي بايرن اينقدر حرص نخورم ، داد نزنم ... هي به شما نگم دعا كنيد ببريم ... باشه بگين دختر اين دروازه بونه به اين زشتي حيف نيست تو طرفدارشي

بريم خونه

قول ميدم ديگه نگم دستم درد ميكنه ديگه غصه تون ندم

جان ِ فاطمه برگردين خونه

دارم دق ميكنم

مي دونين از كي نيومدين دم در بگين " گُل جانم .... نسترنم "

من سر قولم هستم ... شما بياين ميبرمتون كربلا به خدا ميبرم به روح رسول الله ميبرم

برگردين خونه

اينجا دارن رنجتون ميدن .... اين لوله ها اين همه سرم

بريم خونه .... تو تمام اين بيمارستان هيشكي به موندنتون اميد نداره

....

چقدر خدا رو قسم بدم

چقدر التماس كنم

خدايا،

         چرا جوابم رو نمي دين ؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 20:7 |

 

سالهاي كودكي هر بار مريض ميشدم ، تب ميكردم حتي يك سرماخوردگي ساده به سراغم

مي آمد غير از نسخه اي كه پزشك مينوشت ، يك تجويز ديگر هم پدرم ميكردند و آن هم اينكه

هديه اي در ابعاد ِ رنجي كه من از بيماري مي بردم از جنس ِ پرت كردن حواس ِ من و  به رنگ ِ سر ِ پا شدن برايم مي خريدند .

هميشه اين نسخه دومي زودتر خوبم ميكرد .

حالا سه شب است اسكلتي از آن هديه ها را رو به رويم مي گذارم شايد ...

 

گردن ، كتف ، بازو ، مُچ ، انگشتها

                                           از بالا به پايين ، از پايين به بالا

                                           چه فرقي مي كند وقتي دردشان يك اندازه است .

 

نوشت : كاش كه عيسي روح الله بودم

             كاش كه خدا گوش اش به دعاي من بدهكار بود

             كاش من اينقدر به خدا بدهكار نبودم

             كاش ميشد لااقل چهل و پنج درصد از درد ِ دست شما رو من تقبل كنم

 

 

 

 

 

 پ.ن :دل ِ زينب و حسين ِ فاطمه انار ِ دانه كرده ميخواهد ... دستم درد مي كنه .

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 18:40 |
 

بالاخره تابستان دل كند از كرمان ... فالوده سيبي كه درست كرده ام را محكم توي دستهايم

ميگيرم ، خنك است درست عكس ِ دستهاي تبدار ِ من .

مثل ِ پياده رو ، مثل ِ خيابان گاهي حتي عين ِ بازار مي آيند و مي روند ، همه سني ، شكلي

اوضاع و احوالي . ساعت ملاقات نيست . نقشه ميكشم كه نگهبان دم ِ در را چطور راضي كنم

راهم بدهد . چند تايي به خاطر سفارشهاي بابا بي سوال و جواب در را باز ميكنند . اما از بس كه شيفت عوض مي كنند هميشه يكي دو تا ناآشنا هست .

به فكرم ميرسد فالوده را بهانه كنم . دوا نيست قبول ، غذا كه هست .

از ان بد اخم هاست ، از آن يك دنده هايي كه وزير بهداشت را هم غير ِ ساعت ِ ملاقات راه نمي دهد . چند قدم مانده به در يكي از بين ِ دستهايش رفت تو ... دويد دنبالش كه اين متخلف را به

سزاي عملش برساند كه زمينه تخلف براي من فراهم شد . شلوغ شد ، داد و بيداد . جماعت به

جاي انكه مثل من از اين فرصت استفاده كنند سرگرم سوا كردن طرفين دعوا و آرام كردن اوضاع شدند .

دست راست

دست چپ

دوباره راست

باز چپ

بخش گوارش

.

.

هوا مخلوطي ميشود از درد ، غم ، نااميدي ، تنهايي ، آمپول ، سرم ، قرص ، مواد ضد عفوني كننده  و آن ته تها يك ذره اكسيژن ...

                                                            بيمارستان بد ترين جاي دنياست

 

 

اين معجزه اي كه دير كرده و ميترسم اصلا نيايد بهانه گيرم كرده

اين بي باراني كرمان ، دلم را ريش ميكند

وقتش شده آستين بالا بزنم

ببينم شمالي ها گيلانتان عروس ِ كرمان ِ ما ميشود ؟

به خدا روي چشمهايمان جا دارد

جهيزيه اش هم باشد همان باران

ما همه ستاره هاي آسمانمان را مهريه ميكنيم

                                                                 ....

                                                                      حرف شادي زدي فاطمه .... گريه شگون نداره

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 10:1 |