اي بادهاي خوش نفس عشاق را فرياد رس
اي پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي كجا ؟؟
دو سه شب است آرام مي خوابد ، سنگين تر و خرگوشي تر از هميشه
حرفي نمي زند ولي پيداست كه اضطراب ِ اين چند ماه ِ اخير جاي خودش را به يك دلگرمي
و دلخوشي از راه رسيده ، بهتر است بنويسم از ( آسمان رسيده ) داده
خودش را غرق ِ بازي مي كند . يك طوري كه اصلا انگار نه انگار غير از او و ماشينهاش موجود
ديگري هم توي اين دنيا وجود دارد .
در حاليكه تا همين چند روز پيش به همه ماشينهاش هشدار مي داد كه اگر ميخواهند با هم
تصادف هم بكنند ، آرام .
آنقدر كه اگر من براي خودم يك گوشه ي خلوتي پيدا كردم و دلم گرفت و گريه كردم
حسين ، صداي هق هق ِ آرام ِ مرا بشنود و به اعتبار اينكه به خاطر ِ دل ِ او هم كه شده
اشك نمي ريزم ، خودش را به دامن ِ من برساند .
نميخواستم اينقدر زود طعم حمايت ِ از مادر را بچشد
به اين سرعت با زندگي به خاطر ِ من دست به يقه شود
نميخواستم
ولي انگار فصل ِ گُل دادن ِ تمام نخواسته هاي من رسيده
*
همه ي اين آرامش ِ خاطر ِحسين ارمغان ِ وجود ِ توست
ولي امروز عجيب دلم ميخواست بزرگتر بود ، بزرگتر از اين حرفها كه فاطمه را بسپارد و برود
پي بازي
نمي خواهم رو در روي زندگي ببينم اش ... وقتي هنوز حتي قدش به در ِ كُمد ِ من
نمي رسد
*
حالا كه آمدي
بمان
نه چون يلداي هشتاد و پنجمان بي خاطره نباشد
نه چون زمستان سختي پيش ِ رويمان است
نه چون ...
بمان
كه با حضور ِ شما آفتاب لازم نيست .
