تبليغاتX
خانه یعنی تو باشی، همین!

 

اي بادهاي خوش نفس عشاق را فرياد رس

اي پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي كجا ؟؟

 

 

دو سه شب است آرام مي خوابد ، سنگين تر و خرگوشي تر از هميشه

حرفي نمي زند ولي پيداست كه اضطراب ِ اين چند ماه ِ اخير جاي خودش را به يك دلگرمي

و دلخوشي از راه رسيده ، بهتر است بنويسم از ( آسمان رسيده ) داده

 

خودش را غرق ِ بازي مي كند . يك طوري كه اصلا انگار نه انگار غير از او و ماشينهاش موجود

ديگري هم توي اين دنيا وجود دارد .

در حاليكه تا همين چند روز پيش به همه ماشينهاش هشدار مي داد كه اگر ميخواهند با هم

تصادف هم بكنند ، آرام .

آنقدر كه اگر من براي خودم يك گوشه ي خلوتي پيدا كردم و دلم گرفت و گريه كردم

حسين ، صداي هق هق ِ آرام ِ مرا بشنود و به اعتبار اينكه به خاطر ِ دل ِ او هم كه شده

اشك نمي ريزم ، خودش را به دامن ِ من برساند .

 

نميخواستم اينقدر زود طعم حمايت ِ از مادر را بچشد

به اين سرعت با زندگي به خاطر ِ من دست به يقه شود

نميخواستم

ولي انگار فصل ِ گُل دادن ِ تمام نخواسته هاي من رسيده

 

*

همه ي اين آرامش ِ خاطر ِحسين ارمغان ِ وجود ِ توست

ولي امروز عجيب دلم ميخواست بزرگتر بود ، بزرگتر از اين حرفها كه فاطمه را بسپارد و برود

پي بازي

             نمي خواهم رو در روي زندگي ببينم اش ... وقتي هنوز حتي قدش به در ِ كُمد ِ من

                                                                                                                        نمي رسد

*

حالا كه آمدي

                   بمان

 

نه چون يلداي هشتاد و پنجمان بي خاطره نباشد

نه چون زمستان سختي پيش ِ رويمان است

نه چون ...

بمان

       كه با حضور ِ شما آفتاب لازم نيست .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 10:57 |

 

به قول ِ بارانم سلام و رحمه الله

 

خدايا ... حرف دارم

ميدانم بندگانت هزار نسبت روا و نا روا توي آستين دارند كه بعد از خواندن اين جمله ها نثارم كنند ... كم كمش اينكه كفر مينويسم يا اين فاطمه ي نالان كجا و آن فاطمه ي صبور كجا .. يا زشته زينب و حسين دارن نگات ميكنن اينطوري پا نكوب زمين ... يا مگه بارِ اولت كه داغ ميبینی یا الان مهمون داری ...  خونه دلت عرش ُ ...  زشته نكن اينكارا رو   ....

 

 

 

صبحها و عصرها اينجا مي نشينم درست جايي كه تمام اين سالها جايم بود

خودم را سرگرم ميكنم با اين كاغذها و برنامه ها

با خودم مي گويم الان ، نه ... يك دقيقه ي ديگر ...

مي آيند دم ِ در ... دستها پشت ِ كمرشان ... صدايم مي زنند گُل جانم ...

جانم لاله

جانم لاله

نه حالا نه يك دقيقه ي ديگر تا ته دنيا هم اينجا بنشينم نمي آيند

 

شرمنده ام

خيلي لطف كرديد

زنگ زديد ، نوشتيد ... اين سي روز همه از راه ِ دور و نزديك هواي فاطمه را داشتيد

ولي به جان ِ شما ، دلم تنگ شده

طاقتم تمام شده

هر چه صبر بودم ريختم به پاي اين پنچ ماه ِ آخر به يك اميد كه شايد شفا ...

حالا اين بداخلاق ِ نالان ِ بي تاب

كه دستهاي خالي از اجابت اش

كمر همت بستن به ويران كردن خودش

چي داره براي شما بنويسه

 

چي بگه وقتي كسي از دلش خبر نداره

همه فقط توقع دارن طوري رفتار كنه كه انگار آب از آب دلش تكون نخورده

من عزيزي هم رديف پدر و مادرم از دست دادم

به خدا تا همين خرداد اگه ميگفتم بشينيد با من بازي كنيد نه نميگفتن

مونسم ، محرمم ، پاره وجودم جلوي چشمام رفت

حاضر بودم زندگيم رو بدم يه بار ِ ديگه نگام كنن

باشه

هر چي دلتون ميخواد بگيد ... ببخشيد كه نااميدتون كردم ،

 ببخشيد كه هر كسي يه  طاقتي داره هر طاقتي يه روزي تموم ميشه

 

دارم به پوست كلفتي آدميزاد فكر ميكنم

دارم به اين زمان ِ بي انصاف كه آتش هر داغي رو خاكستر ميكنه فكر ميكنم

به اينكه زير بار غم شكستي هم باز بايد نفس بكشي

باشي ، زندگي كني ، حرف بزني ، بخندي ، بنويسي

چطور ممكنه يه آدم به اين سرعت حذف بشه

همه چيز عادي بشه

نميگم وقتي عزيز كسي مُرد او هم محكوم بشه به مرگ

نه

ولي عجب رسم ِ بي رحمي داريم

عجب دنياي .......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط كبوتر در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 12:46 |