هي به زرد ِ معطر پوست مي كنند و هي من مي خورم
دستهام بوي به مي دهد
تو كه مخالفتي نداري ؟؟!
دو سال ِ پيش همين روزهاي دي ، متصدي داروخانه اي يكي از داروهاي نسخه مرا
با ميلي گرمي بالاتر داد ( 40 به جاي 10 ) ... اشتباه كرد لابد .
تنها نسخه اي كه زير دست مادرم نرفت براي مطابقت دادن ِ تجويز شده ها از هر نظر
با اينها كه توي پاكت اند .
جز معدود دفعاتي كه طبيب براي خودشان جايي نزد ِ من پيدا كردند و خودم را موظف
دانستم تمام و كمال و سر وقت سفارشهاشان را مو به مو اجرا كنم
با اعتماد تمام طبق برچسبهاي سفيد كوچكي كه همه داروخانه ها دستور استفاده را
بدخط تر از اطبا رويش مينويسند و مي چسباند ، داروها را مصرف ميكردم .
مثل ِ يك دختر ِ گل ... مثل كه نه عين ِ يك دختر ِ گل ( كسي كه شك ندارد ؟؟؟ )
آرام آرام روي تمام ِ تن من اثر كرد . ساعت كلاسهام آن ترم تا هفت و نيم شب بود ....
جلسه هاي اخر ِ پيش از امتحان . غروب ِ پنجم ِ مصرف ِ دارو بود كه سر در ِ دانشگاه
منتظر بودم پدرم برسند ، پلكهام سنگين شده بودند ، يخ زده بودند ... هوا سرد بود
اما نه اينقدرها ... انگار آمپول بي حسي زده بودند به صورتم به دستهام ... طبق ِ معمول
هميشه حرفي از دردهام نميزدم تا آنقدر شديد ميشدند كه خودشان را نشان ميداند
علنا زبان باز ميكردند براي خبر كردن اهل خانه
نا خود آگاه به سمت زمين كشيده مي شدم ، توي نماز مجالم نميداد به سوره نرسيده
زانوهام خم ميشد . تمام تنم سرد بود ، منجمد . با ژاكت ميخوابيدم حتي جوراب ِ كلفت
صبح ِ هفتمين روز انتخابِ واحد ِ مقدماتي ترم ِ بعد بود با همه گرفتاري هايش ... گاهي
جدا دستم را مي گرفتم به ديوار و راه مي رفتم . هر نيم ساعتي دوستان كه تشخيص
داده بودند لابد از ضعف است شكلات به خوردم مي دادند . دستهام كبود شده بود ، حتي
دستكشهام قدرت گرم كردنشان را نداشتند .... با اين همه آنقدر طبيعي رفتار مي كردم
كه آب از آب ِ دل كسي تكان نخورد . ظهر مادرم وقتي ديدند نشسته نماز مي خوانم
علت را پرسيدند و من با يك خنده ي كم رنگ خستگي را بهانه كردم ، نگران شدند و
گفتند لازم است حداقل فشار خون ات گرفته شود .
***
فشار خون چهار ... به گفته ي پزشك ماهيچه قلبم در وضعيت له شدن حتي ناي
تپيدن نداشت ... خيلي بيش از آنچه شرح دادني باشد جان مي دادم براي مُردن
حداقلش يك مرگ مغزي ، خون جرياني ان چناني نداشت .. به لخته شدن نزديك
تر بود تا جاري بودن .
بيست روز بستري .... به امتحانات نرسيدم
اين چند خط را همان شب زير ِ سرم نوشتم :
هو الباقی
آن دستی که بالای همه ی دستهاست برگ عبورم را امضا نکرد
آنچنان از مرز مرگ و زندگی , به دنیا بر گشت خوردم که هنوز حیرانم
درست لحظه ی آخر نه از ترس مرگ که از حیرت بازگشت گریه سر دادم
دنیایی که با همه ی ظاهر و باطنش یک بار تجربه اش کردم
