اگر آفتابي بود فردا ، برايت خواهم خواند
درد ِ دل ِ چشمهاي ترم را با گلهاي هميشه خاموش ِ قالي
اگر آفتابي بود
اگر بودم
اگر بودي
با اين دامني كه درد مي كند ، خواب هم نمي بينم بشود تمام ِ دشت را با تو دويد
آبرو داري را مي بيني ؟!
پاهاي تو را ندارم ، دامنم را بهانه مي كنم
پ.ن : بعد از مدتها عقلم از مرخصي برگشته بود ، فرستاده بودم سلول انفرادي !