بهار ... باهار ... باران
باران ... باهار ... بهار
باهار ... بهار ... باران
اسفند هميشه تا تمام ميشود بيچاره ام مي كند . مي خواهم به هزار و يك ِ ناتمام ِ معطل خاتمه بدهم مزه ي آخرين فرصت ِ زندگي را مي دهد . اخرين شب ِ جمعه سال که میشد
من می ماندم و لاله نمی گذاشتند بهشت ِ زهرا بروم ، نميخواستند آب از آب ِ دلم تكان
بخورد. چادر نماز ِ سالِ دم ِدر را می بریدند
دو تايي ميدوختيم ، حرف ميزديم ، مي خنديديم . براي عيد برنامه ميريختيم ...
من عيد ندارم
خداي من اينها را كه مينويسم به حساب ِ ناشكري نمي گذارد
خداي من مهربانتر از اين حرفهاست
يك عمر سال را تحويل كني توي آغوش كسي ... خيال ميكنيد ساده است ؟!
والله كه انتظار ندارم كسي بفهمد .. من براي اين شكسته ها پي ِ موافق نمي گردم
مدتهاست كه از عزيزترينهام پنهان ميكنم كه جاي خالي لاله همه ي بودنم را زير سوال برده
خدايا ، دلم تنگ شده
يك گلستان مريم ، ميخك و نرگس ... يك قمصر گلاب ... بس نيست لاله ؟
بس نيست بهشت زهرا ماندن ؟
چادرتان را سر كنيد خودم پنجشنبه مي آيم دنبالتان
به خاطر ِ من نه ، به خاطر عيد نه ، به خاطر نذر مادر كه مي آييد ؟

۲۸ صفر ۱۴۲۷
پ.ن : هزار و خورده اي كيلومتر فاصله با هر كدام ِ شما نميگذارد بيست و هشتِ صَفر با
يك كاسه شُله ِ زرد در خانه تان سبز شوم ، اما كاسه هايي به نامتان هست كه انشاءالله يك
روزي به كامتان هم شود .
عيد ندارم كه قرار باشد هفت سين بچينم . سال بي آنكه كاري به حال و احوال ِ من داشته باشد تحويل ميشود . بي رنگ ِ بي رنگم ... نه كبود رفتن 85 نه صورتي آمدن 86
