كلاسها كه تق و لق ميشد بار و بنديل ِ خونه رفتن رو جمع مي كرد . ميدونستم ميره به اميد
اينكه متحول بشه . به قول ِ خودش يه تصميم ِ اساسي بگيره توي اين سيزده روز كه وقتي
بر ميگرده نه نُونَوار ِ شلوار و پيرهن و كفش كه يه آدم ِ نُو بشه .
مي خنديدم به اين قراري كه از روز برام روشن تر بود شدني نيست . اين پاي ثابت ِ غمشادي
من كه هنوز كلي از زحمتاي من ( فاطمه رحمته !) رو دوششه از پس ِ اين قرار بر نيومد .
اينا رو گفتم كه بگم اين دو هفته گردن كُلفت ترين سند ِ دنيا شد واسه اينكه حاليم بشه ديگه
وقتشه قيد ِ هر چي تعلق ِ كه اسير ترم ميكنه بزنم .
حاضرم شرط ببندم سر ِ جونم كه هيچ كدومشون چشمشون آب نميخوره كه من از پس اش
بربيام / خداييش سخته ، من آدم عاطفي هستم ، ديوونه
به حاشيه نرم / آدم اگه همه انرژيش رو هم بين ِ پدر و مادرش نصف كنه بازم كم مياره
ته ته اش همه ميرن ، حتي اگه بخوان بمونن ...
نميدونم هر كدومتون چي فكر مي كنيد " محترم " / ولي راست و حسيني خسته شدم
از اين اضطرابهاي بي منزلت . يه دوره ي طولاني فشار ، دلم رو زده دنيا
هستم ، كم و زياد .
فقط دلواپسي ، دلنگراني ، دلتنگي ، دلبستگي ...
مخلص كلام ( دل ) تعطيــــــــــــــــــــــــــــــــــــل
اين وسط باران و فوتبال سرجاشون مي مونن . بي همگان به سر شود بي باران هرگز !
پ.ن : حالا عيديا و سوغاتيا رو ميز ....... كه به جان ِ خودم ديگه طاقتم تموم شده .